شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 15169
بازديد امروز: 1

شايد وداع،شايد سلام...

از همه تون، از همه ي دوستاي گل و خوب خودم، خيلي دور شدم. مي دونم كه اصلا خوب نيس اما مجبورم ... فقط يك ساله. خودم زندگي تك بعدي رو دوس ندارم. اما مجبورم كه فقط و فقط امسال بخونم و تست بزنم و خلاصه بنويسم و آزمون بدم و برم و بيام و ... اينه كه همه چيز رو تعطيل كردم. مهموني، تلفن، نت، موبايل، فيلم،...
دلم براي فرزانه و بچه هاي وبلاگ يونسكو تنگ مي شه. براي همه دوستاي نت. اما زود برمي گردم. با يه عالمه خبراي خوب...
عمه جونم، آقا سعيد، و آقاي رهنما معلم عزيزم، مرسي از كامنت هاتون...
دوس داشتم شماره م رو همين جا به دوستاي نتم مي دادم اما به دليل مسائل امنيتي نمي شه. اگه دوس داشتين بهم ايميل بزنيد يا برام pm بذاريد . اما ارزش دوستي ها بيشتر از اينه كه با يك سا نبودن به باد فرامشي سپرده بشه....
sabereh_zojaji@yahoo.com
هر از گاهي سري به اينجا مي زنم اما اينقدر كم كه مي تونم بگم اصلا!
برام دعا كنيد.
8 ماه تا بزرگ ترين آزمون زندگيم فرصت دارم. (خودم خيالم راحته فقط رياضي م مي لنگه!)

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 17:39 روز يكشنبه 03/08/1388

نظر بدين (تا حالا: 9 نظر)

 

 

ریختم به هم کلا×!

تا می یام آدم ها رو دوست داشته باشم از محبت کردن پشیمون می شم. اگه سکوت کنی فکر می کنن هیچ چی نمی فهمی!
نسبت به هیچ کس حس تنفر ندارم و تا حالا هم هیچ کس رو نفرین نکردم. چون این جوری روحیه ی خودم رو گند می زنم.
نمی دونم چه حس مزخرفی یه اما... کاش دوست داشتن ها تا ابد ادامه داشت...

==> کلا با حس بعد از گریه حال می کنم یه جورایی تو خلا می رم و سبک می شم!


=>مائده، حامد، سمیرا،عمو امین و عمو جعفر، مهرآسا، و تموم دوستای گلی که روز تولدم رو یادشون بود خیلی خوش حالم کردن. بوووووس!

=> کلا توقع داشتن بده و باعث می شه آدم حالش گرفته شه. روز تولدم برام خیلی مهمه و می خوام بدونم برای کیا مهمم! و متقابلا تولد همه ی دوستا و نزدیکام رو یادمه و حداقل یه تبریک می گم!
امسال شقایق و مژگان و رعنا و سپیده و الهه و مونا و نیلوفر و ... که دوستای صمیمی م بودن تولدم رو یادشون رفت.برای تولد دوستم در حد خودم سنگ تموم گذاشتم و ازش انتظار یه شاخه رز داشتم اما حتی ...
تولد نگار جون و تموم معلم های دیگه رو همیشه تبریک می گم. حتی تموم فامیل.... اما....! ناراحتم که چرا اونایی که ازشون انتظار بهترین ها رو داشتم حتی تبریک این روز رو هم یادشون رفت!!! شاید هم اخلاق گند منه که توقع دارم این دوستی و به یاد هم بودن ها دو طرفه باشه...


خدایا با همه ی آدم بدات قهرم. با همه ی اونایی که لیاقت عشق و محبت رو نداشتن. با اونایی که نفهمیدن معنای دوستی رو... با اونایی که دوستی و این همه خاطره و روزای خوب رو فراموش کردن. نه که به خاطر تولدم ها... کلا یه مسائل دیگه ای پیش اومده که همه جوره دنیا داره نامردی آدم هاش و بهم ثابت می کنه. با شقایق و مژگان که سه سال هر روز با هم بودیم و روز تولد هر دوشون با این که خونه شون رو عوض کرده بودن براشون کادو گرفتم و بهترین ها رو انتخاب کردم. با حامد که روز تولدم براش مهم نبود. با سپیده و رعنا، با الهه که هر سال این همه راه رو روز تولدش می رم و شده دم در کادوش رو بهش می دم و کم نمی ذارم. با نیلوفر که براش با پست فرستادم. با معلم هام، با آریا، با همه ی همه ی همه! با عمه جونم! با مهرآرا با پگاه با هانیه با غزاله با... حتی با خاله م و دختر خاله و پسر خاله م و پسر دایی م و ..... ! با همه ی اونایی که منو یادشون رفت.
ولی با این که قهرم هنوز هم همه رو دوست دارم!

درس می خونم به زوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووور!!!!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 17:06 روز شنبه 11/07/1388

نظر بدين (تا حالا: 6 نظر)

 

 

بی احترامی به یک بزرگتر نسبتا محترم

برای اولین بار به جز مامان بابام صدام رو روی یه بزرگ تر بلند کردم!
قضیه از این قرار بود که آقای سلطانی دبیر دیفرانسیل 18 تا مثال از جلسه پیش داده بود که تو خونه حل کنیم و این جلسه داشت رفع اشکال می کرد! وسطش دو تا مثال مهم یادش اومد پای تخته نوشت و اونی رو که دوم نوشته بود نشون داد و گفت بنویسید! من برگشتم گفتم : اول دومی رو بنویسیم؟!
برگشت جلو همه بهم گفت: بامزه! نمکتو مربا!! شکرتو خیارشور!!!!!! مزه نریز بنویس!
من عصبانی شدم و با صدای بلند و اخم داد زدم : من مزه نریختم . شما اول دومی یه رو نشون دادین. می گم اول اون رو بنویسیم؟!
گفت: از اول زنگ8 1 تا مثال حل کردیم. تازه می گی دومی؟!
داد زدم: اونا رو نوشته بودیم. من دارم راجع به اینا حرف می زنم که گفتید الان بنویسیم.
و سرم رو با عصبانیت انداختم پایین و نوشتم و حسابی جوش آورده بودم و کمی هم خجالت کشیدم که صدام رفت بالا و دست خودم نبود.
برگشت گفت ناراحت شدی از دستم؟ گفتم نه عصبانی شدم چون من سوال جدی ازتون پرسیدم و اصلا قصد مزه پرونی نداشتم.من همچین آدمیم آقای سلطانی؟!
گفت: نه من دوستت دارم از دستم دلخور نشو باید به دیالوگ من سر کلاس عادت کنی!

یک زنگ گذشت و عصبانیتم خوابید.
زنگ بعد زنگ آخر بود و بار هم با آقای سلطانی دیفرانسیل داشتیم. یک ربع به پایان زنگ بیشتر نمونده بود که آقای سلطانی گفت یه مبحث خیلی مزخرف بدقلق تو دنباله هست که باید خیلی حواس تون رو جمع کنید سخته الان می خوام شروعش کنم. با توجه به اینکه دو زنگ اول گسسته و دو زنگ آخر دیف داشتیم دیگه اصلا هیچ چیز تو مخم نمی رفت. صدای زمزمه اعتراض هم اومد. من بلند گفتم آقا می شه فردا زنگ اول شروعش کنید الان تمرین حل کنیم؟!
گفت: من هر وقت نظر شما رو پرسیدم شما نظر بده. من نگفتم نظر شما چیه که داری به من می گی چی کار کنم مگه من از تو پرسیدم خانم زجاجی نظرتون چیه ..........
جوش آوردم ها....
آدم مزخرف بی ارزش بی شعور! من دیگه سر کلاس این یک کلمه حرف نمی زنم....
حالم داره ازش به هم می خوره. اصلا خوب کردم داد زدم سرش. حقشه!!!! بازم داد می زنم. تازه خوشم اومد!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:10 روز چهارشنبه 04/06/1388

نظر بدين (تا حالا: 14 نظر)

 

 

bache haye madrese ye jadid

بچه هاي اين جا يه مدلي ان. اصلا انگار آدم نيستن. از اين ور به خواست خودشون با چادر توي اين گرما مي شينن سر كلاس، از اون طرف عاشق يه استادي مي شن كه تمام موهاش سفيده! يا تا يه مراجعه كننده ي پسر زير 25 سال مي ياد تو مدرسه، همه عين اين آدم نديده ها جيغ مي زنن! رفتاراشون برام خيلي غير عادي يه. من دو هفته دو هفته تو خونه مون تنهاي تنهام، اما گفتن نداره و بودن و نبودن اونا تو روزا نه هاي من تاثير زيادي نداره. اينا مي يان جيغ مي زنن بچه ها دعا كنين مامان بابام برن مسافرت! واي رفتن! باورم نمي شه!! خونه تنهاي تنهام. بياين خونه مون، مكانه!! بعد مي رن خونه ي اوني كه تنهاس و دور هم بساط قليون و سيگار راه مي ندازن و مي يان فرداش تعريف مي كنن كه واي نمي دونين چه حالي داد جاتون خالي!!!
يا مثلا من اين همه موهام رو اكستنشن كردم صدام درنيومد، اين دو تا تار موش رو اكستنشن كرده هي مي ياد مقنعه ش رو در مي ياره جار مي زنه من آرايشگاه رفتم فلان قدر پول دادم فلان كردم...
من كل جدول تناوبي رو حفظم اما سر كلاس ادعايي ندارم. دختره گروه هاي اصلي رو حفظ كرده داره آقاي حقي رو مي كشه هي مي گه آقا من بلدم، بگم، بلدم، + نمي ذارين؟!!!!!
يا سر زنگ هاي ديگه گاهي يه مسئله هايي مطرح مي شه براي حل كردن كه خيلي ساده و دو سوت حل مي شه. آخه بايد حل بشه. اون وقت چند تا بدبخت تا حل مي كنن هي مي گن: اين مي شه؟ درسته؟ ما حل كرديم! مي شه بياين ببينين؟!!! ( يه چيزايي هست كه اگه حل نكني منگل محسوب ميشي، حل كردنش داد و قال نداره، بايد خجالت بكشي كه هوار بزني و افتخار كني تونستي حلش كني!)
يا سر خيلي چيزهاي ديگه... يادمه دو سال پيش يه شلوار بگي گرفتم كه كوتاه بود و مدلش خيلي قشنگ بود. اون روز يكي نشسته بود وسط راهرو همه دوستاش هم دورش جمع بودن، بلند با افتخار داشت تعريف مي كرد فلان كس از آمريكا اومده برام يه شلوار برموداي بگي گرفته هيچ جا نديدم اصلا فكر نمي كردم باشه... – واي، راس مي گي؟ چقدر قشنگ، مگه مي شه؟ - من كه تا حالا هيچ جا نديدم! (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
واي خداي من...
از اين كه پاي حرفاشون بشينم بيزارم.حتي سينما رفتن، حتي سگ داشتن، حتي پيتزا خوردن، حتي ماهواره ديدن براشون غير عادي و غير قابل هضمه.
اون روز تو جامدادي مائده يه رژ لب ديد يكي شون. خدا مي دونه كه چه عكس العملي نشون داد! آخه تو اين سن كه اين قدر تعجب نداره اين چيزا باسه تو كه يه دختري! انگار تو جامدادي اون بمب اتم ديده بود!!
يه روز ديگه مائده مقنعه ش كمي تا قسمتي زيادي عقب بود و معلم اومد توي كلاس. واي... اين بچه ها غوغا كردن. مائده خيلي عادي مقنعه ش رو كشيد جلو اما اين جوي كه تو كلاس افتاد برام خيلي عجيب و البته جالب بود.
يا مثلا وقتي كه مشاور مي خواست از تعهد عميق و زياد مثال بزنه گفت شما به حجاب تون تعهد داريد يعني اگر هم بريد يه مهموني كه هر كسي هر چي مي خواد پوشيده باشه مقنعه يا روسري شما كمي عقب تر نمي ره!!!
يا همين امروز كه هم كلاسي م برگشت گفت چرا خوابت مي ياد و در جوابش گفتم تا 4 بيدار بودم خيلي تعجب كرد، مخصوصا وقتي كه فهميد تا 4 مهمون داشتيم داشت مي مرد!
يه مدرسه زير ميز حكم بازي مي كني و سر كلاس جاني واكر مي خوري هيچ كي صداش در نمي ياد، يه جا هم مث اينجا كه تو جامدادي ت يه رژ مي بينن و دودمانت رو به باد مي دن...
بچه هاي پر ادعاي عقده اي تو خالي اي هستن، جيب خالي پزعالي دقيقا در وصف ايناس!
فعلا با مائده و سوفي و آناهيد دوست شدم. با اينا بيشتر جورم. هر سه تاشون هم جديدن. مائده بچه سعادت آباده و خيلي دختر خوب و مهربون و شيطوني يه. سوفي تقريبا نزديك خودمونه و اونم بچه خوبي يه. آناهيد بچه ولنجكه. با مزه س. منو ياد گارفيلد مي ندازه. عاشقشم. يا مي خوره يا مي خوابه!!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:22 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 9 نظر)

 

 

مژده

دوستاي گل و مهربونم، سپيده، حامد، سميرا، مونا، هانيه، فريده، ندا، شبنم، عليرضا، مرتضي، انوشه، عمه جون، غزل، شهاب و تموم عزيزاي مهربوني كه به من لطف داشتن و كمكم كردن تو نبودن بابا....
بابا آزاد شد.
بعد از چند هفته آزاد كردن بابا رو.
مخصوصا از يلدا و هر دو تا عمه هاي گلم ، عمه طلا و عمه مرضيه، و دختر عمه م غزل ممنونم كه بابا رو به شهرت جهاني رسوندن!
و دوستاني كه آرومم كردن و براي لامتي و آزادي بابا دعا كردن...
از همه تون ممنونم.
بابا رو 18 تير تو درگيري ها گرفتن. موقع بازداشت خيلي اذيتش كردن. اون جا هم راحت نبوده. شرايط سختي داشته و بازجويي هاي مكرر و ... . اما همه چيز به خير گذشت و خوشحالم كه بابا برگشت...
اميدوارم تموم بازداشت شده هاي درگيري هاي اخير آزاد بشن تا خانواده ها شون از اين چشم انتظاري بيرون بيان... خيلي سخت بود.
مرسي از تموم دوستايي كه تنهام نذاشتن.
بابا رو اذيت كردن... اما باز هم خدا رو شكر. همه چيز مي تونست خيلي بدتر از اين ها بشه...

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:20 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 2 نظر)

 

 

اندر حكايت از عزا درآوردن خانواده داغدار

پنج شنبه شب مراسم جالبي داشتيم. زن دايي جونم همه رو دعوت كرد و دور هم بوديم. مامان و خاله ملي و زينب و مامان بزرگم رو برديم آرايشگاه. همه شون اصلاح كردن و ابرو هاشون رو برداشتن و موهاشون رو كوتاه كردن!
بعدش هم شوهر خاله هام همراه دايي رفتن آرايشگاه. مراسم جالبي بود. روح الله ريشاش بلند شده بود و تاب خورده بود و كلي خنده دار شده بود. دايي هم با اون همه ريش يه هيبت خاصي پيدا كرده بود مث شيرا شده بود! زينب مثل اون وقت ها كه دختر تو خونه بود ابروهاش پاچه بز شده بود. مامانم ابروهاش در اومده بود و هر روز به سبيلاش مي خنديدم! خلاصه همه قيافه ها سوژه بود! مردا كه از آرايشگاه اومدن مامان و زينب بهشون خنديدن! گفتم يكي بايد به خودتون مي خنديد همه سيبيل ريشاتون دراومده بود! تازه سبيل دايي رو هم زدن! از اول بچگي م يادم نمي ياد دايي رو بدون سبيل ديده باشم! دايي بدون سيبيل دايي نيست!
بعدش هم مامان لباس هايي رو كه براي دايي و زن دايي خريده بود بهشون داد و زن دايي هم براي مامان و خاله و زينب لباس خريده بود. كلي خنديدم! تحولات بسيار عظيمي به وقوع پيوست!
با مرجان زن پسردايي م كه از قبل با هم دوست بوديم، رفتيم تو اتاق و روبان ها و نگين هاي كارت هاي عروسي ش رو چسبونديم. خيلي قشنگ شد... بيست و چهارم همين ماه عروسي شونه. من هم كه بايد با سوانح سوختگي قرارداد ببندم از بس خودم رو مي سوزونم. در حال چسبوندن اينا بودم كه خاله م اومد تو اتاق و شروع كرد به خاطره تعريف كردن. داشتم خاله رو نگاه مي كردم و هم زمان اينا رو مي چسبوندم، چسب حرارتي رو كه ريختم روي كارت، به جاي اينكه روبان رو بذارم روش دستم رو گذاشتم رو چسب!!!! كلي بالا پايين پريدم! انگشتم درجا باد كرد و تاول زد!!! موقع شام هم هي مي گم من كار نكنم عزيزترم! دستم چسبيد به قابلمه! زن دايي اينقدر شلوغش كرد! ( خودم ديگه ضد ضربه شدم از بس كه دست و پام رو سوزوندم!!)
اين دور هم بودن ها رو خيلي دوست دارم. اميدوارم هميشه اين بهونه ها و اين مراسم ها باشه تا دور هم جمع بشيم و همديگه رو ببينيم.

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:19 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

مدرسه جديد

به معلم هاي مدرسه ي جديدم بيشتر عادت كرده ام. با محيط و جو پيش دانشگاهي كمي خو گر فته ام. اوايل از اينكه دو زنگ پشت سر هم بايد يك درس رو با يك معلم، سپري مي كرديم خيلي كلافه مي شدم. اما الان عادت كرده م.
معلم هندسه و گسسته ام، آقاي قليان ( به ضم قاف!) آقاي خيلي آروم و با شخصيتي يه. خيلي آدمه و به موقعش جدي يه و سخت گير و وقت خنده هم به جاي خود آدم شوخ طبع و خنده رويي يه...
آقاي سلطاني دبير ديفرانسيل خيلي معلم خوبيه. خيلي هم شوخه. آدم دو وجهي اي يه. نمي فهمم اروپايي فكر مي كنه يا مومنه. احساس مي كنم رفتاراش اروپايي يه اما اعتقاد و ايمان باطني عميقي داره. اين دوگانگي و ابهام برام جالبه.
آقاي بختياري دبير درس فيزيك. از اول دبيرستان با معلم هاي فيزيك ارتباط خاص و صميمي اي داشتم. هنوز هم آقاي پيماني معلم سال اولم رو دوست دارم و دلتنگشم. دلم براي آقاي ابراهيمي هم تنگ شده علي رغم اين كه امسال روز معلم ديدمش. با شخصيت معلم هاي فيزيك حال مي كنم. يه جورايي اسوه هستند برام، تو اخلاق و انسانيت و روش زندگي. علي رغم وز وزهاي مكرري كه بچه ها توي گوش هم مي كنند و هي از آقاي بختياري گله مي كنند، من قبولش دارم و براش احترام زيادي قائلم. قبولش دارم چون فكر مي كنم آدم با شخصيتي يه. همين كه برمي گرده مي گه اگه انتقادي از من داريد و حرفي هست، پشت سرم نگيد، بيايد به خودم بگيد؛ همين كه آدم انتقادپذيري يه و عصباني و ناراحت نمي شه و لجبازي نمي كنه، همين كه در نهايت صداقت رفتار مي كنه و خواهش مي كنه كه اين رفتار متقابل باشه،... همين ها براي اثبات انسان بودن بك نفر كافي ست. بچه ها سركلاس اصلا حواس شون به درس نيست، تو خونه هم تست نمي زنن، پايه هم ضعيفه، بعد مي يان از معلم ها ايراد مي گيرن. ( چقدر شبيه بچه + ها حرف مي زنم!!!)
آقاي حقي دبير شيمي هم تو درس خودش خيلي توانايي داره.
اما هرچي اين ها خوبن معلم ادبيات كل مجموعه رو زير سوال مي بره. براي من مهمه كه سر كنكور ادبياتم رو بالاي نود و حتي الامكان صد در صد بزنم. اما با اين دبير چشمم آب نمي خوره. پايه ادبياتم هم خوبه. نمي تونم از اشتباه هاي اين خانم به ظاهر فهميده و محترم هنگام تدريس، صرف نظر كنم. چون بچه ها هيچ چيز نمي فهمن مي گن معلم خوبي يه و من تنها، يك نفري، صدام به هيچ جا نمي رسه.
اين روزها قدر بعضي از معلم هام رو خيلي مي دونم و جا داره دوباره ازشون يادي كنم و سپاسگزار شون باشم:
آقاي پيماني و آقاي ابراهيمي، دبيران فيزيك سال هاي اول و دوم، خانم راستگو، خانم ويسي، خانم هاشمي، دبيرهاي درس ادبيات تو سال هاي اول و دو م و سوم، خانم مهرپويا دبير شيمي سال اول كه دو ماهه كتاب اول رو بستن و تا آخر سال حتي مهم ترين مطالب پيش دانشگاهي رو هم با ما كار كردند و تست زديم، خانم توحيدي دبير شيمي سال دوم كه اگه تمرين هاي سخت و تست هاي زياد و امتحان هاي فوق العاده مفهومي شون و سخت گيري هاشون نبود، الان من اين همه تمرين حل نكرده بودم و اينقدر به شيمي مسلط نبودم و اگه اجبار اون نبود، الان كل جدول تناوبي رو از همه جهت حفظ نبودم، و هم چنين خانم مهندسي دبير شيمي سال سوم...

قدر آيينه بدانيم چوهست/ نه در آن وقت كه افتاد و شكست

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:18 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

سومين جلسه مشاوره (06/05/88)

بعد از آزمون ها بايد علت غلط ها و نزده ها رو تحليل كنيم.
بايد الان كه مباحث كمه ، همه رو 100 بزنيم.
بايد روي ميز درس بخوني و كم كم عادت كني.
روي زمين درس خوندن فايده نداره.
درس خوندنت بايد style داشته باشه.
حجم معقولي رو تو زمان مشخصي در نظر بگير و خودت رو به انجام اون كار موظف كن.
براي تست هايي كه تو خونه حل مي كني، براي تستي بيش از 5 دقيقه وقت نذار.
اتاقت بايد مرتب باشه.
همه چيز بايد تو اتاقت دسته بندي باشه ( نظم خيلي مهمه)
كل اتاقت بايد مرتب باشه بالاخص ميزت.
هر روز كه ميري خونه اول اتاقت رو مرتب كن.
هميشه يك جاي مشخص درس بخون و جات رو عوض نكن.
در و ديوارت نبايد شلوغ باشه، عكس و پوستر ممنوع! فقط يك ساعت!!( اونم بهتره نباشه!!)
هر يك ساعت و نيم درس خوندن بايد يك ربع استراحت كني وگرنه بازده مغز مي ياد پايين.
روزاي تعطيل سحرخيز باش، از صبح تا ظهر بخون، استراحت، دوباره شروع كن.
اصلا با ساعت ديواري كار نكن.
با همون ساعتي كه مي خواي باهاش بري سر كنكور، بهش عادت كن و با همون كارات رو انجام بده و تست هات رو بزن.( هي مي گم 180 بدين من يه ساعت ESPRIT مي خوام، گوش نمي دن!!!)
يك سال بي نظم باش و از همه چيز فارغ شو.
يك سال حق نداري ابروت رو برداري و از بدلي جات استفاده كني و لباس نو بخري ( پسرها موهاشون رو خيلي دوس دارن و بهش حساسن، اونايي كه مي خوان واقعا درس بخونن كچل مي كنن و بعضا ابروهاشون رو تيغ مي ندازن تا روشون نشه از خونه برن بيرون!!!)
روي صندليت يه بالشت بذار.
يك ساعت در روز ورزش كن وگرنه به عجيب و غريب ترين بيماري ها دچار ميشي!
نور اتاق بايد تركيبي از سفيد و زرد باشه.
نور تكي مخصوصا سفيد، چشم و پوست و اعصاب رو خسته مي كنه.
درس هايي رو كه زود يادت مي ره و فراموش مي كني آخر شب بخون كه تاصبح ذهنت تحليلش كنه و بهش فكر كني ناخودآگاه.
غروب از همه لحاظ ( مهموني، شلوغي، انرژي هاي كائنات، خستگي، نور...) بدترين زمان درس خوندنه. از 8 تا 9 از نظر جوي درس خوندن ممكن نيست.
چهار و نيم تا شش ونيم بهترين وقت براي درس خوندنه و آخر شب ها و صبح هاي زود.
ساعت 7 و 8 شب براي درس استارت نزن. خيلي دير 6 استارت بزن.
وقتي هوا تاريك مي شه مغز فرمان تعطيلي رو صادر مي كنه.
براي كم خوابيدن مخصوصا شب ها ماست و دوغ نخور. پنجره ها دائم بايد باز باشد. باد پنكه و كولر كرخت و خواب آلود مي كنه.
هواي اتاق بايد حتما جابجا بشه حداقل 10 تا 15 دقيقه.
هر روز حتما دوش آب سرد بگير و براي اينكه ريزش مو نگيري از شامپوهاي روزانه مثل فيروز استفاده كن.
نسكافه و قهوه نخور چون عادت مي كني و ثپش قلب مي گيري.
چاي و شكلات تلخ بخور.
روزي 14 تا بادوم خام بخور ( انرژي فوق العاده زيادي ميده)
هر روز ورزش كن.
شنبه به شنبه پيش برنامه براي خودت بنويس و بذار لاي دفتر برنامه ت.
روزهاي مدرسه 5 ساعت و روزهاي تعطيل 11 ساعت درس بخون.
بايد بعد از تابستون راحت به 40 ساعت در هفته رسيده باشي.
خانم جعفري

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:17 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

دومين جلسه مشاوره ( 30/04/88)

روزاي هفته جز روزاي تعطيل، بايد بين چهار و نيم تا شش ساعت درس بخوني. روزاي تعطيل بين ده تا دوازده ساعت ( از اين ساعات چهار ساعت و نيم به پايه اختصاص داده شود)
در هفته بايد 6 ساعت ديفرانسيل، 7 ساعت فيزيك، 5 ساعت شيمي، 4 ساعت هندسه، 4 ساعت گسسته، 3 ساعت زبان و 4 ساعت ادبيات بخونيم.
در يك برگه تا دوهفته ديگر اهداف خود را با جزئيات كامل بنويسيد.
عفونت اعتماد به نفس رو بايد كند تا به مرور زمان رشد نكند.
براي چيزي كه مي خواهي بايد زحمت بكشي و مدام هدفت رو ببيني.
شما امكانات نسبي براي احراز رتبه هاي اول رو داريد.
تعهد به اهداف خيلي مهمه.
شرايط براي ما نبايد تصميم بگيرند، ما براي شرايط بايد تصميم بگيريم.
ما بايد تغيير كنيم ، نه ديگران.
آقاي راعي

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:17 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

اولين جلسه مشاوره (23/04/88)

از امروز 343 روز تا كنكور وقت داريم.
بزرگترين مشكل بچه هاي پيش نوسانات روحي يه.
از زماني كه درس خوندن رو به طور جدي شروع كني تا وقتي كه نتيجه ش رو بگيري 6 هفته طول مي كشه.
نمي شه دقيقه 90 كاري رو كرد و به نتيجه هم رسيد.
اگه رشته ي خوب مي خواي بايد از الان تا دي ماه بكوب بخوني كه اگه از دي به بعد بريدي ديگه ضرر نكني.
روزهاي شنبه دفتر برنامه راس هفت و نيم به مشاور داده شود تا يكشنبه صبح پس بگيريم. اگه 9 بدي، سه شنبه پس مي گيري.
در هر روز بايد كارهاي همون روز رو انجام بدي، روز قبل رو مرور كني و در آخر كارهاي فردا رو انجام بدي.
هر مطلبي بعد از 24 ساعت، بعد از 7 روز ، و بعد از 21 روز بايد مرور شود تا در حافظه ي بلند مدت ثبت شود.
در روزهاي هفته به استثناي دوشنبه و جمعه بايد 4 ساعت درس خوند و روز هاي تعطيل بايد 2 ساعت درس پيش بخونيم و 6 ساعت دروس پايه رو تست بزنيم.
كف مطالعه در هفته بايد 30 ساعت باشه.( بشه 29 پدرت رو و چشمات رو در مي يارم!!!! يك ماه هم از مشاوره حذفي!)
رقبا شروع كردن. هر يك روز كه كار نكني كلي عقب مي افتي.
دروغ تو دفتر برنامه نمي نويسيم بايد شجاعت داشته باشي كه اگه كم كاري كردي كتكش رو هم بخوري.
براي درس خوندن اول بايد جزوه رو بخوني بعد كتاب درسي رو، بعد حل تست هاي معلم، بعد تست سراسري و آزاد و در نهايت حل تست هاي تكميلي.
بايد براي هر درس دفتر خلاصه نويسي تهيه كني چون بعد از عيد فقط بايد خلاصه هات رو بخوني.
نحوه خلاصه نويسي: درختي است. رنگي. فعل ندارد. از علائم اختصاري استفاده شود. براي فرمول ها و عناوين از رنگ هاي گرم استفاده شود كه چشم رو مي گيره. پشت هر برگه خالي باشد تا بتونيم نكته تست ها رو اضافه كنيم.
تابستون بهترين زمان درس خوندنه.
خصوصيت بچه پيش دانش گاهي غر زدنه چون داره كار مي كنه. اگه غر نزده يا مريضه يا افسرده س يا ناراحتي روحي داره.....!!!
صبح ها تاخير ممنوع!
غيبت الكي ممنوع!!
سيزده شهريور آزمون پايه داريم.
اوايل شهريور آزمون پيش داريم.
هر ماه از هر درس چهار تا آزمون تست داريم.
خواب طبيعي 6 تا 7 ساعت است و نهايتا يك ساعت خواب بعد از ظهر.
خواب زياد، خواب مي ياره.
دوش آب سرد بي خوابي مي ياره.
براي اينكه كم بخوابي: چيزاي تلخ بخور، شكلات تلخ، چايي بدون قند. شب ها ماست و دوغ نخور.
خانم جعفري

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:16 روز شنبه 10/05/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 
Search Engine Optimization