شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
یک برگ دیگر
UNESCO
اعترافاتِ يه دختر
اندازه ی عشقی!پر از حرفای ساده
با من طلوع كن
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
خونه من و پيشي
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
شكوفه بهاري
كنار آشيانه تو
گيلاس خانومي
ما هيچ،ما نگاه
مرا اینگونه بشناس
مسيحا
منو پُك ميزَني آروم...
مهساي عزيزم
نگارینه
نهال تنها
هديه اي با شکوه از جانب خدا
هفت دقيقه مانده به صبح
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 44992
بازديد امروز: 50

نقل مكان

به زوذي مي خوام وبلاگم رو عوض كنم. اينجا خيلي سابقه داره اما دلخواهم نيست .
به دوستاني كه بخوان هم آدرس جديدم و مي دم. برام كامنت بذاريد

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 01:40 روز چهارشنبه 16/01/1391

نظر بدين (تا حالا: 6 نظر)

 

 

دلم شكست!

كيانا امروز دلش خيلي شكست...
من فهميدم به خاطر جدايي مادر و پدرم هيچ وقت نمي تونم يه ازدواج خوب و موفق و دلخواه اونطور كه انتظارشو دارم، داشته باشم و از اين بابت خيلي ناراحتم و دلم شكسته چون بايد سطح توقعم رو خيلي بيارم پايين و اين خيلي بده...

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 01:39 روز چهارشنبه 16/01/1391

نظر بدين (تا حالا: 6 نظر)

 

 

سنت حسنه!!!!!!!

ميگم اين ازدواج هم معضلي شده بس عجيب....
اوني كه من دوست دارم و شخصيت آرماني مه، خوب هنوز نيست و نديدم ولي همه ي اونايي كه هستن خوبن و هيشكي هم گل بي خار نيست.
يه زماني كه بي تجربه تر بودم، يكي رو دوست داشتم ( دوستان قديمي تر مي دونن) ولي هميشه آرزو مي كردم كاش هرجا مي خواستم برم با هم مي رفتيم منو مي برد مي آورد يه بار محض دل خوشيم روز تولد يا ولنتاين برام كادو مي گرفت يا يه شاخه گل... يا مثلا مثل بعضي از دوستام كه مي ديدم هر بار دو تا شارژ مي گرفت، يكي برا خودش يكي برا من.
اون آدم رو خيلي دوس داشتم اما به دلايلي نمي شد كه بشه و شايد مصلحتي بود كه نشد!
خدا دقيقا يكي رو گذاشت سر راهم كه تمام اون خلاء ها رو پر كرد تا من جوابم رو بگيرم. يه بنده خدايي كه خيلي دوسم داشت، هر بار خودش برام شارژ مي گرفت ، با دليل و بي دليل هر بار مي ديدمش برام يه هديه اي گرفته بود، كلي شاخه گل زيبا، عطر، عروسك، طلا، و و و .... هر جا مي خواستم برم هرچند نزديك من رو مي برد و مي آورد و خلاصه نمي ذاشت آب تو دلم تكون بخوره. همه هم مي گفتن چه بچه خوبي يه و خيلي از دور و بريام هم حسرت مي خوردن. اما نمي تونستم دوستش داشته باشم. چون با معيارهام جور نبود، تحصيلات نداشت، حرف زدنش دلخواه من نبود، لباس پوشيدنش راه رفتنش، طرز فكرش رو قبول نداشتم... آدم خوب و مهربوني بود اما علي رغم محبت هاش نمي تونستم به عنوان همسر روش حساب كنم . حتي ذره اي هم دوستش نداشتم بيچاره رو، ولي كافي بود لب تر كنم تا خواسته هام رو مهيا كنه، حتي گاهي بدون اين كه من چيزي بگم ، و خوب هم منو شناخته بود تو اون زمان كوتاه.
اين بود كه متوجه شدم دوست داشتن و ثروت اصلا با هم قابل مقايسه نيست و عشق خيلي قوي تر از پول مي تونه تاثيرگذار باشه.
يعني از خدا ممنونم كه دقيقا اينو بهم ثابت كرد.

يه بنده خدايي بود كه خيلي بچه خوبي بود اما مذهبي بود و ازم خواست چادر سر كنم و سركار هم نرم!
اين هم پر!
حالا يكي هست كه خيلي دوستمان دارد! اما خانواده ش و محل زندگيش و وضع مالي شو دوست ندارم!
يكي هم هست كه بچه با عرضه اي يه و مي تونه به جاهاي خوبي برسه مطمئنم اما الان داره از كم شروع مي كنه و اينكه خانواده ش رو هم قبول ندارم ( اما خودش رو خيلي قبول دارم)!
يكي هم هست كه همه چيش خوبه فقط مي گه بايد چادر سر مان باشد!!!
ديگري اي هم وجود دارد كه ظاهرش را دوست نمي داريم اما روحيه اش را دوست مي داريم و افق هاي روشني را در انتظارش مي بينيم!

الان اينجا دو تا موضوع هست:
يكي اينكه صبر كنم تا اوني كه دوس دارم پيدا شه و اصلا هول نشم چون حالا حالا ها وقت هست...
يكي اينكه چندنفري گفتن الان بايد از فرصت هات استفاده كني يهو چشم باز مي كني مي بيني ديگه خبري از اين چيزا نيست و تو موندي و حوضت و حسرت اين روزات!!!

چه كنم پس؟!؟!؟!؟
((( تازه بين خودمون: من كه الان اصلا آمادگي پذيرش مسئوليت يك خانم خانه دار رو ندارم!!))))

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 21:13 روز سه‌شنبه 08/01/1391

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 

 

شروع 1391

سال نوتون مبارك دوستاي خوب و مهربونم...
اميدوارم تعطيلات بهتون حسابي خوش بگذره.

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 20:32 روز سه‌شنبه 08/01/1391

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

ترم 3 هم تمام!

به هر زحمتي كه بود ترم سوم هم تموم شد و الان اين جانب يك دانشجوي ترم چهارمي مي باشم و دو سال ديگه همين موقع ها در حال و هواي كنكور ارشد مي باشم!( از فكرش هم مور مور مي شم!!)
دوستان رشته هاشون رو انتخاب كردن ولي من كه مي خوام رشته خودمون رو ادامه بدم و تو ايران هم تا كارشناسي بيشتر نداريم تكليفم چيه؟!
معدل بسيار خوبي هم گرذفتم و البته سعي ام روي اينه كه به هر زحمتي شده ترم بعد از اين هم بيشتر باشه معدلم.
خيلي خوشحالم....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 18:01 روز جمعه 21/11/1390

نظر بدين (تا حالا: 1 نظر)

 

 

. . .

تو دنيا به همون اندازه ي آدم هاي بد، آدم هاي خوب و با گذشت وجود داره! چشم ها را بايد شست!
اولا بدي مي ديديم و به خوبي و ديد + برداشت مي كرديم همه چيزو؛ نتيجه ش اين شد كه سگ گله گرگ از آب دراومد و رو دستي خورديم بسي عجيب.... از آن پس كلا دور خود را محصور كرده و ارتباط مان را با همه‌ي انسان ها از حد تعريف شده اي بيشتر نكرديم.... ديگه كارمون به جائي رسيده كه برعكس اون روزها خوبي اي اگر مي بينيم باور نمي كنيم كه اين طرف اين شخص انسانه ، مهربونه، دوست داشتني يه!
اگه يكي يه لطف و محبتي مي كنه هزار و يك راه به ذهنم مياد كه خوبي بي دليل و لطف بي دريغش دليل چي مي تونه باشه ؟ چه خواسته اي داره؟ چه كاسه اي زير نيم‌كاسه س؟ اين روزها وقتي محبتي مي بينم دوست دارم بگم خوب باشه حق با تو ولي زودتر برو سر اصل مطلب لطفا! چي مي خواي؟!؟!؟
خيلي بده!

از اين مسائل كه بگذريم، مي ريم سر پروسه‌ي عجيب و ظريف و دوست داشتني امتحانات.... 18 واحد اختصاصي در حال پاس شدنه! افتخار مي كنم كه اون روز دوستم پرسيد تا حالا چندبار مشروط شدي، من كمي فكر كردم و گفتم شنيدم ولي نمي دونم دقيقا مشروطي يعني چي!
اين ترم هم نهايت تلاشم رو دارم مي كنم تا معدل بالاي 19 نصيبم بشهو انصافا خوب تلاش كردم و درس خوندم در طول ترمي كه گذشت، برگه ها رو هم خوب نوشتم. اگر استادا مرحمت كنن و كيلويي و عشقي (!) نمره ندن و واقعا برگه صحيح كنن و نمره بذارن، معدلم بالاي 19 ميشه!
جا داره از دوست عزيزم پارسا ولي پور هم تشكر كنم كه با دلسوزي فراوان و بي چشمداشت، دو روز تمام با حوصله و صبر زياد براي تمام همكلاسي ها ، مطالب گرامر رو تشريح كرد و به همه كمك كرد و اشكالات رو رفع كرد.
دو تا امتحان ديگه مونده!

=> يه نكته اي: من اگر روم بشه و اين پولايي كه دست دوستان به امانت داده م رو بتونم بگيرم ميلياردر مي شم! ولي آدم نمي شم كه!!! هي پشت دست داغ مي كنم ميگم من اگر ديگه به كسي پول قرض دادم.... باز تا مي بينم كار يكي لنگه، به اون كمك مي كنم تا گره ش باز شه ؛ حتي به قيمت اين كه برا خودم خيلي سخت بشه.....

من سعي مي كنم روحيه م رو حفظ كنم هم چنان....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 01:57 روز چهارشنبه 28/10/1390

نظر بدين (تا حالا: 3 نظر)

 

 

بي عنوان!

تازگي ها دنياي من عوض شده. خيلي فرق كرده م وقتي با پارسال همين موقع خودم رومقايسه مي كنم. با خانواده ام راحت ترم. استقلال بيشتري پيدا كرده ام. بيشتر به درسم و علايقم مي رسم. خدا رو شكر از زندگي راضي ام....
تازگي ها متوجه شده‌ام همه‌ي آدم ها هم خيلي بد و نامرد نيستن. هنوز هم اگه بگردي مي توني آدم‌هاي خوبي رو همين نزديكي ها پيدا كني و چشمت رو روي بدي ها ببندي...
به يه نتيجه ‌ي ديگه هم رسيده ام: دنيا كوتاه‌تر از اوني يه كه بتونيم تصور كنيم... يه روزي يه جايي نه خيلي دير نه خيلي دور ... نوبت من و تو هم مي رسه، بي اين كه انتظارش رو داشته باشيم. پس به فكر يادگارهاي خوب و خاطره هاي خوب باشيم تا وقتي رفتيم جز خوبي و مهربوني تو خاطر عزيزان مون باقي نذاريم....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:30 روز جمعه 09/10/1390

نظر بدين (تا حالا: 6 نظر)

 

 

پنج شنبه‌اي كه چنين گذشت

ديشب شب عجيبي بود. صبح ديروز زودتر از هفته‌هاي پيش از خواب بيدار شدم. ساعت 9 آموزشگاه كلاس جبراني داشتم با بچه‌هاي 3 تا 5 سال ... خوابالو رفتم و بيدار برگشتم.
ساعت 1 هم شريعتي كلاس داشتم. تا 5 اونجا بودم و تا اومدم خونه 6 و 7 بود. فوق‌العاده خسته بودم و بي‌هوش شدم... با صداي رعد و برق وحشتناكي از خواب پريدم. سراسيمه نشستم تو تختم و با نگراني منتظر بودم كه صدا تموم شه اما 10 – 20 ثانيه اين صدا طول كشيد. فكر كردم چيزي منفجر شد. فكر كردم مثل دفعه‌ي پيش يه انبار مهمات ديگه رفت رو هوا ، يه آن در پي صحنه‌هايي كه جلوي باغ سفارت انگليس ديدم و خبر تحريم ايران و حمله‌ي اسرائيل و اعتراض و تعطيلي سفارتخانه‌هاي كشورهاي عضو اروپا، فكر كردم حمله كردن و جنگ شروع شده!!!!!! چه حالي شده م! دويدم تو هال و گفتم مامان چي شده؟! مامان گفت نترس رعد و برقه!!!! هنوز قلبم مثل گنجشك كوچولوي كنج قفس تند تند مي‌زد!
رفتم پشت پنجره و ديدم بعله! چه باروني ! من داشتم برمي‌گشتم خونه ابر تو آسمون نبود نمي‌دونم اين بارون با اين شدت از كجا اومد.
خواب كه از سرمون پريد. پيش مامان نشسته بودم و بعد از 10 دقيقه اومدم پشت پنجره كه از بارون لذت ببرم، ديدم وااااي! همه جا سفيدپوشه! عين يه خواب بود! باورم نميشد! ده دقيقه پيش با چه شدتي داشت بارون مي اومد و همه جا خيس خيس بود. معمولا بعد بارون برف نمي شينه حتي اگر بباره.
چه‌ طور تو اين زمان كوتاه اين همه برف نشست؟!؟!؟!؟ هم ترسيده بودم هم نگران بودم هم باورم نمي شد! رفتم نماز آيات خوندم بعد از تمام اين اتفاقات! با ديدن برف همونقدري تعجب كردم كه اگر خورشيد اون ساعت شب يه دفعه در مي اومد . . . !
پي‌نوشت:
من تمام هستي‌ام را در نبرد با سرنوشت، آتش زدم، كشتم
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
من ز مقصد‌ها پي مقصود‌هاي پوچ افتادم
تا تمام خوب‌ها رفتند و خوبي ماند در يادم . . .

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 21:37 روز جمعه 11/09/1390

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 

 

يك برگ ديگر از تقويم عمر كيانا

در روند امتحانات ميان ترم بيش از پيش زودرس قرار داريم...
تمام تلاشم رو دارم مي كنم كه اين ترم معدل بالاي 17 نصيبم بشه. علاوه بر اون پيگير برنامه‌ي سفر تابستون و گذراندن دوره‌ي آموزشي در آرژانتين هم هستم. امروز هم انتخابات انجمن گروه اسپانيايي دانشگاه تهران بود! و اين جانب انتخاب شدم و از اين بابت خوشحال مي‌باشم و ممنونم از بچه‌ها بابت لطفي كه به من داشتند...
در حال پشت پا زدن به مشكلات و وانمود كردن به بي خيالي مي باشم اين روزها!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 22:24 روز يكشنبه 06/09/1390

نظر بدين (تا حالا: 3 نظر)

 

 

و اين نخستين ترجمه‌ي ادبي من !

شعر بيستم از كتاب "بيست شعر عاشقانه و يك ترانه‌ي نا اميد" پابلو نرودا :
( خودم ترجمه م رو دوست دارم، اما براي بعضي كلمات معادل آهنگين نتونستم پيدا كنم و بعضي جاها احساس كردم تغيير كلمات براي زيبا كردن شعر، باعث مي‌شم نتونم حق مطلب شاعر رو ادا كنم... نتيجه چنين شد كه خواهيد ديد! )
Poema 20
Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Escribir, por ejemplo: "La noche esta estrellada,
y tiritan, azules, los astros, a lo lejos".
El viento de la noche gira en el cielo y canta.
Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Yo la quise, y a veces ella también me quiso.
En las noches como ésta la tuve entre mis brazos.
La besé tantas veces bajo el cielo infinito.
Ella me quiso, a veces yo también la quería.
Cómo no haber amado sus grandes ojos fijos.
Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Pensar que no la tengo. Sentir que la he perdido.
Oír la noche inmensa, más inmensa sin ella.
Y el verso cae al alma como al pasto el rocío.
Qué importa que mi amor no pudiera guardarla.
La noche está estrellada y ella no está conmigo.
Eso es todo. A lo lejos alguien canta. A lo lejos.
Mi alma no se contenta con haberla perdido.
Como para acercarla mi mirada la busca.
Mi corazón la busca, y ella no está conmigo.
La misma noche que hace blanquear los mismos árboles.
Nosotros, los de entonces, ya no somos los mismos.
Ya no la quiero, es cierto, pero cuánto la quise.
Mi voz buscaba el viento para tocar su oído.
De otro. Será de otro. Como antes de mis besos.
Su voz, su cuerpo claro. Sus ojos infinitos.
Ya no la quiero, es cierto, pero tal vez la quiero.
Es tan corto el amor, y es tan largo el olvido.
Porque en noches como esta la tuve entre mis brazos,
mi alma no se contenta con haberla perdido.
Aunque éste sea el último dolor que ella me causa,
y éstos sean los últimos versos que yo le escribo.

ترانه 20
امشب مي‌توانم غمگين‌ترين شعرها را بنويسم
براي مثال: " شبي پر ستاره است،
و در دوردست‌ها، ستاره‌هاي آبي چشمك مي‌زنند."
باد شباهنگام در آسمان مي‌پيچد و مي‌خواند
امشب مي‌توانم غمگين ترين شعرها را بنويسم
من او را دوست داشتم، و گاهي، او نيز مرا دوست داشت.
آن شب‌ها، همانند اين شب، او را در آغوش داشتم.
زير آسمان بي‌كران، بارها و بارها او را بوسيدم
او مرا دوست داشت، و گاهي، من نيز او را دوست مي‌داشتم.
چگونه مي توان چشم‌هاي نافذ و زيباي او را دوست نداشت؟
امشب مي‌توانم غمگين‌ترين شعرها را بنويسم.
فكر كردن به اين‌ كه او را ندارم، احساس اين كه او را از دست داده‌ام.
حس كردن اين شب بي انتها، بي‌نهايت بي‌انتها بدون‌ِ او.
و شعر بر روحم مي‌بارد، همانند نم نم باران بر روي چمنزار‌ها.
چه اهميتي دارد كه عشق من نخواهد توانست او را حفظ كند؟
شبي پر‌ستاره است و او با من نيست. . .
اين است همه چيز. در دور دست ها كسي آواز مي‌خواند، در دوردست
روح من در سوگ او محزون است
همان گونه كه براي نزديك شدن به او، نگاه من او را مي‌يابد
قلب من نيز در جست و جوي اوست، اما او . . . با من نيست.
در آن شبي كه آن درخت‌ها سپيد شده بودند
ما، همان ها، حالا ديگر همان‌ها نيستيم...
حالا، او را دوست ندارم، بدون شك؛ ولي زماني چقدر او را دوست داشتم
صداي من براي رسيدن به گوش او به دنبال باد مي‌گشت
آنِ ديگري، از آنِ ديگري خواهد بود، همانند قبل از بوسه‌هاي من.
صداي او، بدن شفاف او، چشم‌هاي بي‌نهايتِ او . . .
حالا او را دوست ندارم، بدون شك؛ ولي. . . شايد هم او را دوست داشته باشم!!!
چرا كه در طولِ آن شب‌ها، مانند امشب، من او را در آغوش داشتم
روح من در سوگ او محزون است.
با وجود اين كه اين، واپسين رنجي خواهد بود كه او مرا دچارش كرد
و اين سطر‌ها . . . آخرين شعرهايي خواهد بود كه براي او مي‌نويسم.

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 00:14 روز جمعه 27/08/1390

نظر بدين (تا حالا: 4 نظر)

 
Search Engine Optimization