شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
یک برگ دیگر
UNESCO
اندازه ی عشقی!پر از حرفای ساده
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
خونه من و پيشي
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
شكوفه بهاري
ما هيچ،ما نگاه
مرا اینگونه بشناس
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
هفت دقيقه مانده به صبح
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 39959
بازديد امروز: 15

. . .

تو دنيا به همون اندازه ي آدم هاي بد، آدم هاي خوب و با گذشت وجود داره! چشم ها را بايد شست!
اولا بدي مي ديديم و به خوبي و ديد + برداشت مي كرديم همه چيزو؛ نتيجه ش اين شد كه سگ گله گرگ از آب دراومد و رو دستي خورديم بسي عجيب.... از آن پس كلا دور خود را محصور كرده و ارتباط مان را با همه‌ي انسان ها از حد تعريف شده اي بيشتر نكرديم.... ديگه كارمون به جائي رسيده كه برعكس اون روزها خوبي اي اگر مي بينيم باور نمي كنيم كه اين طرف اين شخص انسانه ، مهربونه، دوست داشتني يه!
اگه يكي يه لطف و محبتي مي كنه هزار و يك راه به ذهنم مياد كه خوبي بي دليل و لطف بي دريغش دليل چي مي تونه باشه ؟ چه خواسته اي داره؟ چه كاسه اي زير نيم‌كاسه س؟ اين روزها وقتي محبتي مي بينم دوست دارم بگم خوب باشه حق با تو ولي زودتر برو سر اصل مطلب لطفا! چي مي خواي؟!؟!؟
خيلي بده!

از اين مسائل كه بگذريم، مي ريم سر پروسه‌ي عجيب و ظريف و دوست داشتني امتحانات.... 18 واحد اختصاصي در حال پاس شدنه! افتخار مي كنم كه اون روز دوستم پرسيد تا حالا چندبار مشروط شدي، من كمي فكر كردم و گفتم شنيدم ولي نمي دونم دقيقا مشروطي يعني چي!
اين ترم هم نهايت تلاشم رو دارم مي كنم تا معدل بالاي 19 نصيبم بشهو انصافا خوب تلاش كردم و درس خوندم در طول ترمي كه گذشت، برگه ها رو هم خوب نوشتم. اگر استادا مرحمت كنن و كيلويي و عشقي (!) نمره ندن و واقعا برگه صحيح كنن و نمره بذارن، معدلم بالاي 19 ميشه!
جا داره از دوست عزيزم پارسا ولي پور هم تشكر كنم كه با دلسوزي فراوان و بي چشمداشت، دو روز تمام با حوصله و صبر زياد براي تمام همكلاسي ها ، مطالب گرامر رو تشريح كرد و به همه كمك كرد و اشكالات رو رفع كرد.
دو تا امتحان ديگه مونده!

=> يه نكته اي: من اگر روم بشه و اين پولايي كه دست دوستان به امانت داده م رو بتونم بگيرم ميلياردر مي شم! ولي آدم نمي شم كه!!! هي پشت دست داغ مي كنم ميگم من اگر ديگه به كسي پول قرض دادم.... باز تا مي بينم كار يكي لنگه، به اون كمك مي كنم تا گره ش باز شه ؛ حتي به قيمت اين كه برا خودم خيلي سخت بشه.....

من سعي مي كنم روحيه م رو حفظ كنم هم چنان....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 01:57 روز چهارشنبه 28/10/1390

نظر بدين (تا حالا: 3 نظر)

 

 

بي عنوان!

تازگي ها دنياي من عوض شده. خيلي فرق كرده م وقتي با پارسال همين موقع خودم رومقايسه مي كنم. با خانواده ام راحت ترم. استقلال بيشتري پيدا كرده ام. بيشتر به درسم و علايقم مي رسم. خدا رو شكر از زندگي راضي ام....
تازگي ها متوجه شده‌ام همه‌ي آدم ها هم خيلي بد و نامرد نيستن. هنوز هم اگه بگردي مي توني آدم‌هاي خوبي رو همين نزديكي ها پيدا كني و چشمت رو روي بدي ها ببندي...
به يه نتيجه ‌ي ديگه هم رسيده ام: دنيا كوتاه‌تر از اوني يه كه بتونيم تصور كنيم... يه روزي يه جايي نه خيلي دير نه خيلي دور ... نوبت من و تو هم مي رسه، بي اين كه انتظارش رو داشته باشيم. پس به فكر يادگارهاي خوب و خاطره هاي خوب باشيم تا وقتي رفتيم جز خوبي و مهربوني تو خاطر عزيزان مون باقي نذاريم....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:30 روز جمعه 09/10/1390

نظر بدين (تا حالا: 4 نظر)

 

 

پنج شنبه‌اي كه چنين گذشت

ديشب شب عجيبي بود. صبح ديروز زودتر از هفته‌هاي پيش از خواب بيدار شدم. ساعت 9 آموزشگاه كلاس جبراني داشتم با بچه‌هاي 3 تا 5 سال ... خوابالو رفتم و بيدار برگشتم.
ساعت 1 هم شريعتي كلاس داشتم. تا 5 اونجا بودم و تا اومدم خونه 6 و 7 بود. فوق‌العاده خسته بودم و بي‌هوش شدم... با صداي رعد و برق وحشتناكي از خواب پريدم. سراسيمه نشستم تو تختم و با نگراني منتظر بودم كه صدا تموم شه اما 10 – 20 ثانيه اين صدا طول كشيد. فكر كردم چيزي منفجر شد. فكر كردم مثل دفعه‌ي پيش يه انبار مهمات ديگه رفت رو هوا ، يه آن در پي صحنه‌هايي كه جلوي باغ سفارت انگليس ديدم و خبر تحريم ايران و حمله‌ي اسرائيل و اعتراض و تعطيلي سفارتخانه‌هاي كشورهاي عضو اروپا، فكر كردم حمله كردن و جنگ شروع شده!!!!!! چه حالي شده م! دويدم تو هال و گفتم مامان چي شده؟! مامان گفت نترس رعد و برقه!!!! هنوز قلبم مثل گنجشك كوچولوي كنج قفس تند تند مي‌زد!
رفتم پشت پنجره و ديدم بعله! چه باروني ! من داشتم برمي‌گشتم خونه ابر تو آسمون نبود نمي‌دونم اين بارون با اين شدت از كجا اومد.
خواب كه از سرمون پريد. پيش مامان نشسته بودم و بعد از 10 دقيقه اومدم پشت پنجره كه از بارون لذت ببرم، ديدم وااااي! همه جا سفيدپوشه! عين يه خواب بود! باورم نميشد! ده دقيقه پيش با چه شدتي داشت بارون مي اومد و همه جا خيس خيس بود. معمولا بعد بارون برف نمي شينه حتي اگر بباره.
چه‌ طور تو اين زمان كوتاه اين همه برف نشست؟!؟!؟!؟ هم ترسيده بودم هم نگران بودم هم باورم نمي شد! رفتم نماز آيات خوندم بعد از تمام اين اتفاقات! با ديدن برف همونقدري تعجب كردم كه اگر خورشيد اون ساعت شب يه دفعه در مي اومد . . . !
پي‌نوشت:
من تمام هستي‌ام را در نبرد با سرنوشت، آتش زدم، كشتم
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
من ز مقصد‌ها پي مقصود‌هاي پوچ افتادم
تا تمام خوب‌ها رفتند و خوبي ماند در يادم . . .

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 21:37 روز جمعه 11/09/1390

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 

 

يك برگ ديگر از تقويم عمر كيانا

در روند امتحانات ميان ترم بيش از پيش زودرس قرار داريم...
تمام تلاشم رو دارم مي كنم كه اين ترم معدل بالاي 17 نصيبم بشه. علاوه بر اون پيگير برنامه‌ي سفر تابستون و گذراندن دوره‌ي آموزشي در آرژانتين هم هستم. امروز هم انتخابات انجمن گروه اسپانيايي دانشگاه تهران بود! و اين جانب انتخاب شدم و از اين بابت خوشحال مي‌باشم و ممنونم از بچه‌ها بابت لطفي كه به من داشتند...
در حال پشت پا زدن به مشكلات و وانمود كردن به بي خيالي مي باشم اين روزها!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 22:24 روز يكشنبه 06/09/1390

نظر بدين (تا حالا: 1 نظر)

 

 

و اين نخستين ترجمه‌ي ادبي من !

شعر بيستم از كتاب "بيست شعر عاشقانه و يك ترانه‌ي نا اميد" پابلو نرودا :
( خودم ترجمه م رو دوست دارم، اما براي بعضي كلمات معادل آهنگين نتونستم پيدا كنم و بعضي جاها احساس كردم تغيير كلمات براي زيبا كردن شعر، باعث مي‌شم نتونم حق مطلب شاعر رو ادا كنم... نتيجه چنين شد كه خواهيد ديد! )
Poema 20
Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Escribir, por ejemplo: "La noche esta estrellada,
y tiritan, azules, los astros, a lo lejos".
El viento de la noche gira en el cielo y canta.
Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Yo la quise, y a veces ella también me quiso.
En las noches como ésta la tuve entre mis brazos.
La besé tantas veces bajo el cielo infinito.
Ella me quiso, a veces yo también la quería.
Cómo no haber amado sus grandes ojos fijos.
Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Pensar que no la tengo. Sentir que la he perdido.
Oír la noche inmensa, más inmensa sin ella.
Y el verso cae al alma como al pasto el rocío.
Qué importa que mi amor no pudiera guardarla.
La noche está estrellada y ella no está conmigo.
Eso es todo. A lo lejos alguien canta. A lo lejos.
Mi alma no se contenta con haberla perdido.
Como para acercarla mi mirada la busca.
Mi corazón la busca, y ella no está conmigo.
La misma noche que hace blanquear los mismos árboles.
Nosotros, los de entonces, ya no somos los mismos.
Ya no la quiero, es cierto, pero cuánto la quise.
Mi voz buscaba el viento para tocar su oído.
De otro. Será de otro. Como antes de mis besos.
Su voz, su cuerpo claro. Sus ojos infinitos.
Ya no la quiero, es cierto, pero tal vez la quiero.
Es tan corto el amor, y es tan largo el olvido.
Porque en noches como esta la tuve entre mis brazos,
mi alma no se contenta con haberla perdido.
Aunque éste sea el último dolor que ella me causa,
y éstos sean los últimos versos que yo le escribo.

ترانه 20
امشب مي‌توانم غمگين‌ترين شعرها را بنويسم
براي مثال: " شبي پر ستاره است،
و در دوردست‌ها، ستاره‌هاي آبي چشمك مي‌زنند."
باد شباهنگام در آسمان مي‌پيچد و مي‌خواند
امشب مي‌توانم غمگين ترين شعرها را بنويسم
من او را دوست داشتم، و گاهي، او نيز مرا دوست داشت.
آن شب‌ها، همانند اين شب، او را در آغوش داشتم.
زير آسمان بي‌كران، بارها و بارها او را بوسيدم
او مرا دوست داشت، و گاهي، من نيز او را دوست مي‌داشتم.
چگونه مي توان چشم‌هاي نافذ و زيباي او را دوست نداشت؟
امشب مي‌توانم غمگين‌ترين شعرها را بنويسم.
فكر كردن به اين‌ كه او را ندارم، احساس اين كه او را از دست داده‌ام.
حس كردن اين شب بي انتها، بي‌نهايت بي‌انتها بدون‌ِ او.
و شعر بر روحم مي‌بارد، همانند نم نم باران بر روي چمنزار‌ها.
چه اهميتي دارد كه عشق من نخواهد توانست او را حفظ كند؟
شبي پر‌ستاره است و او با من نيست. . .
اين است همه چيز. در دور دست ها كسي آواز مي‌خواند، در دوردست
روح من در سوگ او محزون است
همان گونه كه براي نزديك شدن به او، نگاه من او را مي‌يابد
قلب من نيز در جست و جوي اوست، اما او . . . با من نيست.
در آن شبي كه آن درخت‌ها سپيد شده بودند
ما، همان ها، حالا ديگر همان‌ها نيستيم...
حالا، او را دوست ندارم، بدون شك؛ ولي زماني چقدر او را دوست داشتم
صداي من براي رسيدن به گوش او به دنبال باد مي‌گشت
آنِ ديگري، از آنِ ديگري خواهد بود، همانند قبل از بوسه‌هاي من.
صداي او، بدن شفاف او، چشم‌هاي بي‌نهايتِ او . . .
حالا او را دوست ندارم، بدون شك؛ ولي. . . شايد هم او را دوست داشته باشم!!!
چرا كه در طولِ آن شب‌ها، مانند امشب، من او را در آغوش داشتم
روح من در سوگ او محزون است.
با وجود اين كه اين، واپسين رنجي خواهد بود كه او مرا دچارش كرد
و اين سطر‌ها . . . آخرين شعرهايي خواهد بود كه براي او مي‌نويسم.

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 00:14 روز جمعه 27/08/1390

نظر بدين (تا حالا: 4 نظر)

 

 

آخرين نمود از فوران احساسات اين جانب در قالب شعر

ژست کلاغهاي سَرِ تيرهاي برق
با شرح کامل خبر احمقانه اي !
هر کوچه باردارِ خبرهاي تازه شد
با تيترِ خودکشي شبِ شاعرانه اي !
پرتاب ماهواره ي اندوه بي کسي...
تشييع يادمان غزل -بقعه ي سکوت...
همراه با هبوط بشر زن سقوط کرد...
بورس نگاه هرزه به ابروکمانه اي !
اخبار اغتشاش عرب –شبهِ انقلاب...
مشروح يک سياست بي مرز در دمشق ...
شطرنج بي رقيب رقيبانِ روس و هند
مشروح قتلِ عمدِ پسر توي خانه اي!
در چارراه شهر چراغي که قرمز است !
آمار مرگ و مير جهان از دخانيات !
هر بشکه نفت خام اوپک صد دلار شد ...
طرح کلنگ ساخت يک کارخانه اي ...!
بورسيه هاي درسي قشر کاپيتاليزم ...
مشروح تازه هاي جهان : بيمه ي رَحِم...
تالابهاي در خطر انقراض وحش ...
تشريح اقتصاد جهان از خزانه اي !
بحث گرانترين سفر قرن بيست و يک ...
طنز شعاري ِ همه جا خانه ي من است !
ويروس و کرمهاي مدرنِِ درونِ نِت
انديشه ي ساديسمي و جنگي رسانه اي ...

با اين همه خبر به تو که فکر ميکنم
يک فصل تازه اي که برايم مهمتري
با اين همه جدال سرهيچ و پوچها
تنها تويي که نابترين عاشقانه اي !

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 22:57 روز پنجشنبه 26/08/1390

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

كيانا خسته‌اس

از زن بودن تو اين جامعه‌ي مزخرف و يك دنيا حرف پشت سر خسته‌ام. از آدم‌هاي بي‌كاري كه صبح‌شون رو با حرف زدن بي ربط پشت سر اين و اون به شب مي‌رسونن.
كاش هنوز كودكي بودم و هر چه مي‌كردم هيچ حرفي نبود. همه مي‌گفتن : خوب بچه‌س!
اما . . .
زن بودن رو دوست دارم و نا شكري نمي‌كنم اما از نداشتن آزادي و حق بيان و حرف هاي صد من يه غاز پشت سر خيلي خيلي خيلي خيلي خسته‌ام... از همه‌ي آدما داره بدم مي‌ياد انقدر كه عصباني‌ام!
اگه يه پسر خيلي كارا رو بكنه اصلا آب از آب تكون نمي‌خوره اما اگه نوك سوزني از اون‌كار ها را يه دختر انجام بده ... واويلا!
اينجا ايرانه كيانا! آروم باش سكوت كن و عادت كن.... بايد كنار بياي ! 20 سالته و هنوز اين مملكت و قانون جنگلش دستت نيومده!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 13:35 روز چهارشنبه 25/08/1390

نظر بدين (تا حالا: 4 نظر)

 

 

روزشمار ...

چه روز بدي بود امروز ! صبح كه تو دانشگاه حالم بد شد. بعدش هم كه امتحان داشتم ( اما خوب دادم)... بعدش هم كه يادم افتاد ديشب اين همه كار و ترجمه كه نوشتم براي امروز، توي لپ تاپمه و همراهم نياوردم.
كسي نبود تا برام بفرسته لپ تاپو، تو حسابم هم پول نداشتم. از بابا خواستم برام پول بريزه و رفتم با آژانس خونه لپ تاپو برداشتم و دوباره با آژانس برگشتم دانشگاه. بماند كه كلي پول از جيب مبارك رفت. بماند كه ناهار نخورديم. شارژ گوشيم هم تموم شد. با مامانم هم كمي حرفم شد....
تمام مدت تو راه برگشت گريه مي‌كردم تا برسم! ( به دلايلي!)
تا رسيدم متن هامو پرينت گرفتم و رفتم سر كلاس. وقتي هم اومدم خونه يه اتفاق خيلي بد ديگه برام افتاد ( كه گفتني نيست!) .
مي رم يه دوش مي‌گيرم تا كمي آروم و سبك شم.... زير دوش كه گريه مي‌كني ( و هم‌چنين زير بارون) خوبيش اينه كه اشكات محو مي‌شه و . . . دوست دارم اين حالتو!
كمي بهتر شدم.
ساعت 7 بود. كمي كاراي خونه رو انجام دادم. انشامو پاك‌نويس كردم. جزوه‌هاي نگارش رو خوندم. دستور رو پاك‌نويس كردم. در حال ترجمه‌ي متن يك گزارش مي‌باشم!
فردا هم امتحان دستور دارم.
بلافاصله بعد از دانشگاه فردا بايد برم سر كلاس... يه كلاس بچه هاي 8 تا 11 سال و كلاس بعدي هم بچه هاي 11 تا 13 سال هستند.... علي رغم اين همه خستگي و پريشاني، سعي مي كنم معلم پر انرژي اي باشم مثل هميشه! ياد گرفته‌ام كه هميشه دردها، مشكلات، گريه، بغض، و ناراحتي‌هامو پشت لبخند هميشگي اي كه روي صورتم ثابت شده ، پنهان كنم. كاش بزرگ نمي‌شديم. ياد اون روزاي زيباي كودكي بخير كه فارغ از همه‌ي دنيا فقط و فقط دغدغه مون پارك و بستني و بادكنك و اسباب بازي و كارتون بود. چقدر زود همه چيز گذشت و خاطره شد...
پي نوشت:
1- گاهي اين حرفاي اطرافيان مثل خنجر زهرآلود مي‌شينه مستقيم نقطه‌ي مركزي قلبت! اول خوب به عواقب حرفامون فكر كنيم آن گاه دهان بگشائيم!!!!
2- من يه شارژر احتياج دارم از لحاظ روحي!!! ( يك آدم خوب هم پيدا نمي شه!!! )

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 23:20 روز شنبه 21/08/1390

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

همه چي آرومه!

و اين هم نخستين برف زيباي امسال . . .
و اين منم ! دختري پر از انرژي مثبت و شاد و سرحال در آستانه‌ي فصلي سرد!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 12:52 روز سه‌شنبه 17/08/1390

نظر بدين (تا حالا: 1 نظر)

 

 

11 اردیبهشت ماه

1. گاهی اوقات پیدا کردن یه دوست قدیمی بیش تر از هر چیزی می تونه آدم رو آروم کنه اونم به طرزی عجیب غافلگیرانه!
2. می خوام خیلی درس بخونم دستور سخته!!!
3. من از زندگی مجردی استقبال می کنم!
4. دوس دارم چادری شم اما می ترسم نتونم طاقت بیارم و نتونم جمع و جورش کنم.
5. یه دوست داره کمکم می کنه تا چارچوب هامو پیدا کنم و بعد از این همه سال هویت خودم رو رو کنم !!! ( و من تازه فهمیده م که این یه مشکل اساسی یه )!
6. چند روزی یه که آروم و سر به زیرم . بر خلاف همیشه بیش تر ساکتم تا برون گرا و سعی می کنم زیاد بروز ندم احساساتم رو. تا می خوام مسیجی به دوستی بزنم حتی شده تا آخرش می نویسم و بعد پاک می کنم کلش رو و بی خیال می شم . نمی دونم چم شده . بیشتر در گذشته زندگی می کنم تا این که حال رو دریابم . و از خانواده هم بعد از یه اتفاق دور شده ام. دو هفته پیش یه مسائلی به وجود آمد که برای خانواده حل شد و گذشت و رفت و الان با من مثل قبل برخورد می کنن. اما من دیگه نمی تونم به همون چشم نگاه شون کنم و فرسنگ ها ازشون فاصله گرفته م.
دوری تویی هم که هیچ وقت گذرت به این محیط ها نمی افته مزید بر علت شده . می دونم برگشتنت هم کمکی به چیزی نمی کنه اما این منم که گذشته ی تو رو و گذشته ی خودم رو بیشتر از الان دوست داشتم و دلگیرم . . .
کاش می شد همه چیز به عقب برگرده و کیانا یه بار دیگه مثل همون موقع ها ...
بگذریم.
( تازگی ها بعد از آپ کردن وبلاگم می رم تو لاکم!!!!!)

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:38 روز يكشنبه 11/02/1390

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 
Search Engine Optimization