|
يلدا
اسم يلدا كه مي ياد بي اختيار هندونه سرخ و دونه هاي خوشرنگ و خوش طعم انار تو ذهنم مجسم مي شه. آجيل و بافتني مادربزرگ و فال حافظ و جمع مهربون و صميمي آشنايان و بگو و بخند، يه كرسي، سرماي شديد و بارش برف بيرون از خونه و گرماي ملموس و دلچسب فضاي اتاق، تعريف كردن خاطره هاي پدربزرگ و گوش سپردن نوه ها، . . .
با شنيدن "يلدا" تموم اين كلمه ها تو يه فضاي گرم و صميمي رو تو ذهنم ناخودآگاه تصور مي كنم. هرچند كه هيچ وقت بافتني دست مامان بزرگم نديده م و تا حالا تو خونه شون زير كرسي جمع نشديم و شب يلدا خبري از برف نبوده. . .
يلدا رو دوس دارم چون بهونه اي يه براي دور هم جمع شدن.
امشب هم مي تونه شب خيلي خوب و خاطره انگيزي باشه براي همه مون اگر بخوايم. اگه همه دل شون يه رنگ و صاف باشه و كدورت ها رو ناديده بگيرن و همديگه رو ببخشن. آرزو مي كنم تموم قهرها و دلگيري ها بيش از چند ثانيه طول نكشه. . .
ولي يه حسي بهم مي گه قدر امشب رو بايد بدونم. باشه! چشم!. . .
پي نوشت:
دوسال پيش يه همچين شبي با بچه هاي مدرسه تو قطار بوديم و از مسافرت برمي گشتيم. مديرمون خانوم شفيعي همه مون رو دعوت كردن رستوران قطار به صرف يك فنجان قهوه تلخ! و برامون از شب يلدا و سنت هايش گفتند. اما اين سخنراني يك ساعت و نيم طول كشيد ( و ساعت هم يك بعد از نيمه شب بود) . آخراي صحبتش 70% بچه ها كه سرشون رو ميز بود و خواب بودن. اون 30% بقيه هم چشم شون چپ شده و فقط محض احترام بيدار بودن و حرفاشو يه خط در ميون مي شنيدن!!!!!!
اما همون شب تولد دوستم سارا رحماني عزيز بود و اين قسمتش خوش گذشت. 16 نفر با هم تو يه كوپه جمع شده بوديم و تازه شلوغ هم مي كرديم. . . ساراي عزيزم هر جا هستي تولدت مبارك و برات آرزوي بهترين ها رو دارم.
سال 80 هم شب يلدا يك شب زيبا و فراموش نشدني بود.براي همين بايد قدر فرصت هاي با هم بودن رو دونست. يه نفر اون شب گل سرسبد مجلس بود و كاري كرد كه همه تا صبح از خنده روده بر شديم و خيلي خاطره خوبي تو ذهن همه مون ثبت كرد. اون شب تا 5 صبح همه از اون و حرفاش مي خنديديم اما... سال بعدش اون موقع ديگه كنارمون نبود. اصلا ديگه نبود. كلا كوله بارش رو جمع كرد و بي خداحافظي از اين دنيا دل بريد و براي هميشه. . . (خدايش بيامرزد.)
يلداي سال پيش مي خواستيم با نگار نامور معلم نجومم رصد برويم و شب را در بيابان باشيم. اما نگار نيومد. وقتي ازش علتش رو پرسيديم (مث تموم وقتايي كه به ياد پدرش مي افتاد) اشك تو چشماش حلقه زد و گفت: سال پيش من يلدا رو با بچه ها تو روستاي مصر بوديم اما بابا ازم خواسته بود كه دور هم باشيم. امسال حال بابا خيلي بدتر شده و اصلا مثل سال پيشش نيست. امسال من خونه م. مي خوام پيش بابا باشم. مي ترسم سال ديگه اين موقع ديگه بابا پيش مون نباشه... و سرش رو گذاشت رو ميز و بلند بلند گريه كرد. و دلداري هم تاثيري در حالش نداشت. ( گفته بودم كه پدرش سرطان داشت.) و.... فروردين امسال پدر نگار هم براي هميشه رفت.
نگار نازنينم چقدر كار خوبي كردي كه يلداي سال پيش رو كنار پدرت بودي. هموني شد كه خودت گفتي. انگار بهت الهام شد همه چيز... متاسفم. امشب خونه شما چقدر فضاي سنگين و بدي خواهد داشت... صبر!
يلدا يعني حتي يك دقيقه بيشتر با هم بودن هم ارزش دارد و بايد قدر دانست...
شكوفهي زجاجي
|