|
حكايت عاشقي
دوست دارم عاشق باشي
اما نه آنقدر كه از كارهاي روزانه ات عقب بماني
نه آنقدر كه فكر روزات و روياي شبات بشم
نه آنقدر كه با كوچك ترين برخورد و عكس العملي ناراحت بشي و بگي :" ازم خسته شدي؟!"
كاش يك بار جاي من بودي تا مي فهمي شنيدن اين جمله چقدر. . .
اينقدر عاشق باش كه رازت فقط تو دل خودت باشه
عاشق بودن اعتدال مي خواد
جنبه مي خواد
كه ما نداشتيم
مي دوني؟! حكايت عاشقي هم مثل حكايت اون رهرو بودنه س:" رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود، رهزو آن است كه آهسته و پيوسته رود"
عاشقي و حس و حالش رو، با تموم عذاب ها و دل مشغولي هاش، نگراني ها و تشويشش، دوري هاش و گريه هاش و تحمل جدائي هاش، روحيه و ماهيت لطيف و قشنگش، دوس دارم.
چه قشنگ بود اون جمله كه: " عشق تنها مرضي ست كه بيمار از داشتن آن لذت مي برد"
شكوفهي زجاجي
|