شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17292
بازديد امروز: 25

استرس شب امتحان

شنبه شب يك ماجرايي داشتيم. . . من امتحان ادبيات داشتم و سر درس "نبرد رستم و اسفنديار" و خوندن آرايه هاش و معني ش و واج آرايي ش و ... كلي وقتم گرفته شد و دوساعت رو اين درس گير كردم و وقتي به خودم اومدم كلي استرس گرفتم كه اگه نرسم امشب كلش رو بخونم چي؟!!! بابا كه فهميد استرس دارم گفت: اصلا نمي خواد بخوني چون امتحان هاي ترم اول اصلا مهم نيس و فقط بايد تك نشي. الان هم ديگه نمي خواد بخوني و فردا با معلومات خودت برو سر جلسه، بالاي ده ميشي ديگه، همين بسه!!! براي تو مقابله با استرس شب امتحان از همه چيز واجب تره، اينو بايد ياد بگيري، حالا بياي امشب هم اينو بخوني و نمره كامل بگيري و دوباره امتحان هاي بعدي همين جور استرس داري و تا شب كنكورت اين رو با خودت مي بري!!!
مامان هم هميشه مي گه: واي به حال ما كه شب كنكور تو مي خواي چه بلايي سرمون بياري تا صبح!!!
خلاصه بابا ديشب دعوام كرد و گفت : ديگه نبايد بخوني!
من هم زار زار گريه مي كردم كه تورو خدا ... من بايد 20 بشم ادبياتم رو... اينقدر اصرار كردم و گريه كردم كه بابا اجازه داد يك ساعت ديگه هم بخونم و يه ذره هم چونه زدم و گفت حالا چون توئي دو ساعت هم اشكال نداره!
مامان هم گفت: حالا سه ساعت بخون!!!
منم كه از خدا خواسته. . . يه ذره آروم شدم و صورتم رو شستم و رفتم سر درسم. البته نتونستم كامل بخونم و بقيه ش رو صبح خوندم. ولي امتحان رو خوب دادم!
ببين اين جا همه چي برعكسه! هميشه بچه ها نمي خونن و مامان و باباشون دعوا مي كنن كه بشين بخون! اون وقت ما گريه مي كنيم كه تو رو خدا بذارين بخونم و اينا داد مي زنن نخون!!!
يادمه ارديبهشت امسال هم كه آخرين آرمون مرآت بود و مبحثش تموم درس ها بود از اول تا آخر كتاب و نمره ميان ترم دوم رو مي خواستن از درصد هاي اون حساب كنن، من خيلي روز قبلش استرس داشتم و بابا گير داده بود كه بايد بياي بريم نمايشگاه كتاب كه دوس داري! منم مي گفتم درس دارم نمي يام شما برين من خودم با دوستام مي رم بعدا. و دوباره بابا مي گفت بايد بياي! خلاصه آخر بابا و محمد كتاب هامو برداشتن و يه جا قايم كردن و گفتن: باشه، پس ما مي ريم تو هم بشين درست رو بخون تا ما بيايم.... من دوباره هي گريه مي كردم كه توروخدا كتاب هامو بدين من برنامه ريزي كردم الان وقتم داره هدر ميره، ديني م مونده تست نزدم!! و با گريه به محمد فحش مي دادم كه كتاب هام رو پس بده! اما بابا و محمد وايساده بودن و به من مي خنديدن و حسابي عصباني م كرده بودن!
آخر با اين شرط رفتم باهاشون كه يك ساعت ديگه خونه باشيم! بابا هم با خودش گفت بياد اون جا سرش گرم مي شه و يادش مي ره! تموم مدت تو نمايشگاه به ساعتم نگاه مي كردم و حرص مي خوردم. آخر كه فهميدم قول شون الكي بوده يه ذره داد زدم و مثل هميشه كه عصباني مي شم گريه م گرفت( خيلي بده ها، هر وقت عصباني مي شم گريه م ميگيره. يكي عصباني مي شه داد مي زنه يكي كتك مي زنه يكي قرمز مي شه يكي هوار مي كشه يكي شيشه ميشكونه يكي مشت مي كوبه،ولي من تا حالا هيچ كي رو مثل خودم نديدم كه عصباني كه مي شه گريه ش بگيره!!!!)! وسط جمعيت وايساده بودم گريه مي كردم مي گفتم بابا تو رو خدا بريم خونه من درس دارم. بابا مي خنديد و اشكاي من رو پاك مي كرد و مي گفت: دختر گلم تو بايد ياد بگيري با اين استرسه چه جوري كنار بياي، تو بلدي نمي خواد بخوني....

هميشه شباي امتحان همينه! مامان به زور مي ياد تو اتاقم ساعت 12 مثلا با محبت و ناز و نوازش و دخترِ گلم و عزيزم و قربونت برم و ... مي گه كه بايد شب امتحان زود بخوابي تا صبح آرامش داشته باشي . من هم الكي مي رم تو تختم و از فشاري كه رومه خوابم نمي ره و مامان كه مي خوابه بيدار مي شم و يواشكي تا خود صبح درس مي خونم. . .

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 02:57 روز دوشنبه 09/10/1387

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده: نميشناسي

نوشته شده در ساعت 09:40 روز دوشنبه 09/10/1387

من شب امتحان انقدر استرس دارم که ساعت 9 تو رخت خوابم. خانواده هی میزنن تو سر خودشون که مگه تو فردا امتحان نداری انقدر ریلگسی.اما من از اولش هم شب امتحان نمیتونستم درس بخونم. واسه همین نمره ه ام زیاد قشنگ نبود. آخرم نفهمیدیم شب امتحان بخونیم یا نه. هر چند من که نمیخونم. 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده: نيلوفر

نوشته شده در ساعت 10:48 روز دوشنبه 09/10/1387

من هیچ وقت استرس ندارم حتی اگه هیچی نخونده باشم!!سر امتحانات ترم هم هیچ کس بهم نمی گه بخونم یا نخونم!!این جوری بهتره!!
تو باید خودت بفهمی که چه جوری درس خوندن مناسبته..... 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب: http://nahaletanha.persianblog.ir

 

نويسنده: مجتبي

نوشته شده در ساعت 22:55 روز دوشنبه 09/10/1387

اینجوری که خیلی بده یه فکری بره استرست بکن خیلی تو امتحان تاثیر(-) دارها!
در ضمن نمکم بره استرس خوبه استرسو کم میکنه! 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده: Shahab

نوشته شده در ساعت 12:09 روز سه‌شنبه 10/10/1387

جدی !!؟ چقدر چپه ای !!!! واقعا با این پست هم ذات پنداری کردم !!!!!!!! تو باید با گل کاریه ما آشنا بشی !
پ.ن : گل کاری : یکی از بچه های کلاسمون ! 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب: http://www.sampad2sampad.blogfa.com/

 

نويسنده: Alireza

نوشته شده در ساعت 15:45 روز شنبه 14/10/1387

خب من شب امتحان 1-3 ساعت مي خوابم، فرداشم سر جلسه اونقدر خوابم مياد که استرس ندارم !! 

 

پست الكترونيك: f18000@gmail.com

نشاني وب: http://sampad2sampad.blogfa.com/

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization