شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17291
بازديد امروز: 24

اين فقط مخصوص توئه!

ديگه برام هيچ فرقي نمي كنه. . .
هربار كه تو دلخور مي شدي، هر وقت كه ناراحت بودي، هر موقع از ناراحت بودنت با خبر مي شدم، مي ريختم به هم، از اين رو به اون رو مي شدم، پريشون مي شدم، اصلا. . . ديگه تو حال خودم نبودم تا بفهمم تو چت شده و چرا ناراحتي. دنبال دليلش مي گشتم. حتي اگه حوصله م رو نداشتي برام مهم نبود، اينقدر سين جيمت مي كردم و اصرار مي كردم تا بالاخره مي فهميدم و سعي مي كردم يه جوري از اون حال درت بيارم و اگر هم مقصرش من بودم ازت معذرت مي خواستم و از دلت درمياوردم. . .
آخ خ خ خ !!!!! بچه چقدر دوستت داشتم...
به تموم بهونه ها و گير دادن هات بها مي دادم و منتت هم مي كشيدم و پا به پات مي اومدم و . . .
هيچ چيز برام ارزشي نداشت. مهم نبود هر اتفاقي بيفته. چون تو بودي... آخه نا سلامتي تو شده بودي عشق من! همه ي وجودم! با تموم حس و حالم، با تمام وجود، مي پرستيدمت! برات شعر مي گفتم. بهت فكر مي كردم. حتي خوابت رو هم مي ديدم. برام شده بودي هدف. . . هدف تحصيل. هدف كنكور. هدف زندگي . هدف. . . غايت همه چيزم شده بودي تو! بزرگ ترين آرزوي من بودي آخه. . . گرفتن دستات و ديدن چشمات و . . . چه قدر برام لذت بخش بود. تموم اينا برام شده بود: رويا!!!
مهم نبود اگه همه با من مخالف باشن و همه با تو مخالف باشن و بخوان چوب لاي چرخ مون بذارن و اذيت مون كنن. اصلا مهم نبود. چون من تو رو داشتم. مهم نبود اگه بخواي بهم توهين كني، با حرفات آزارم بدي، با من قهر كني، بهم گير بدي، دنبال بهونه بگردي، سرم داد بزني، هيچ كدومش برام ارزشي نداشت؛ آخه من تو رو دوستت داشتم. . . اگه هر كاري هم باهام مي كردي، غرورم رو له مي كردم، مي گفتم به درك كه كوچيك مي شم، تو برام مهمتر از هر چيزي بودي، از پررو شدنت احتمالي ت هم واهمه اي نداشتم چون مطمئن بودم تو با بقيه خيلي فرق داري. . .
آثار اين خريتم تا آخر باهام مي مونه آخه من يه زماني تو رو دوستت داشتم و هيچ چيز جز تو برام مهم نبود. مي خواستم همه بفهمن كه من تو رو دارم و بهت افتخار مي كنم. حالا فقط . . .
بي تفاوت شدم. نسبت به همه چيز. نسبت به تو. نسبت به مادرم. نسبت به حرف هاي ديگران. نسبت به قهر كردن هات. . .
اگه مامانم دعوام مي كرد دنيا برام خيلي كوچيك مي شد و همه چيز برام بد مي شد تا باهام آشتي كنه. اما دفعه ي پيش كه اين اتفاق افتاد، عين خيالم هم نبود و برام هيچ فرقي نداشت. اگه گوشي م خاموش بود، آروم و قرار نداشتم و بدون گوشي م هيچ كاري نمي تونستم بكنم. اما الان يه هفته س كه كاري باهاش ندارم . اگه تو ناراحت بودي من داغون مي شدم اما اين سري با حرفي كه به من زدي اصلا نريختم به هم. نه داغون شدم و نه گريه م گرفت و نه ازت پرسيدم چت شده و نه ... خوب آخه تو كه حوصله ي من رو نداري! بهتره اونايي كه حوصله شون رو داري ازت دلجويي كنن و نه من!
آخه مي دوني ديگه همه چيز بين من و تو تموم شده! ديگه تويي براي من وجود نداره و مني هم براي تو در كار نيست! به يه پوچي قشنگي رسيدم!
به ابهام در آينده و دوسال بعد و . . . !
بهت تبريك مي گم كه اين قدر زود جا زدي و به اونايي كه از اول مخالف بودن فرصت پيروزي دادي و بهشون اجازه دادي كه از اين فرصت نهايت استفاده رو ببرن و با اين جدايي تا مدت ها شاد باشن. آخه تو عشق من بودي، از همون اولش هم خيلي بزرگوار بودي!
چه شعرهايي كه برات نمي نوشتم! يادت مي ياد؟! ديوونه بودم نه؟! هنوز هم هستم . . .
به آرزوهايي فكر مي كنم كه نقش بر آب شد و به شمارش معكوسي كه از نيمه، رها شد و نصفه كاره خواهد ماند تا .... شايد ابد!
بيشتر كه فكر مي كنم مي بينم من و تو از همون روزي كه با هم صميمي شديم جر و بحث هاي مان بالا گرفت و . . . از وقتي كه به هم نزديك شديم، دعواهاي مان شروع شد.
معشوقي كه من عاشقش شده بودم تو نبودي، توئي بودي كه تو ذهن خودم با خيال پردازي هام از تو ساخته بودم و . . . تا وقتي ازت دور بودم تو رو تجسم اون رويا مي ديدم ولي ... وقتي شناختمت فهميدم چقدر بعيد بود...
پس چرا من هنوز هم دوستت دارم؟! ديدي گفتم من ديوونه م!
مي خواستيم قانون طبيعت رو با هم نقض كنيم! يادته؟!! حالا ببين... خودمون هم بازيچه ي دستاش شديم!!!!!!
نه ديگه تو رو مي خوام. نه اون عشق بچه گونه ت رو. نه اون همه آرزوهامون رو . و نه . . .
همش تقصير توئه. (هرچند كه تو يه فرشته اي و نجيب زاده و اين منم كه هميشه ي خدا مقصر شناخته مي شم تا بيام منت شما رو بكشم!)
حامد، طبيعت قانون خودش رو داره... از همون اول هم داشته. من و تو خيلي كوچيك تر از اونيم كه بتونيم با اين موضوع مقابله كنيم. . . كوچيك تر از اوني بوديم كه بتونيم جلوي اين موضوع ايستادگي كنيم و . . .
چه قدر احمقانه! كار هر دو مون بچه گانه س ، خيلي. . .

بدون من ادامه بده، شايد تو بتوني. . .

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:15 روز يكشنبه 22/10/1387

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده: Alireza

نوشته شده در ساعت 21:21 روز يكشنبه 22/10/1387

اين به مناسبت محرّم بود ديگه؟! 

 

پست الكترونيك: f18000@gmail.com

نشاني وب: http://sampad2sampad.blogfa.com/

 

نويسنده: مجتبي

نوشته شده در ساعت 22:45 روز يكشنبه 22/10/1387

خیلی بچه گونه فکر کردی!!!!!
هیج میدونی حامد یه ماهه هر شب تا صبح از سر درد نمیخوابه نه نمیدونی نمیدونی و فکر میکنی تصمیم جدایی برا حامد خیلی آسون بوده این تصمیم برا حامد خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که تو فکرشو بکنی
سخت بود!
اگه یادت باشه بیشتر موقهایی که با هم قهر میکردید من بینتون واسطه میشدم و حامد نمیتونست قانعم کنه ولی این دفعه قانعم کرد!
و باعث این جداییم تو شدی نه اون!
انگار تو دلت میخواست و یه جورایی از خدات بود این جدایی اتفاق بیفده!!! 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده: My Love (تورج)

نوشته شده در ساعت 13:53 روز دوشنبه 23/10/1387

سلام خوبی نگفته بودی عاشق بودی اومیدوارم که مشکلاتا حل بشه و اونوی رو که ساختی تو ذهنت بهش برسی خانوم کیانا. به هر حال خوشحال شدم که بعد از چند سال منو یاد کرده بود تو وبلاگ....
چه زود دیر میشه و چه زود همه بزرگ میشن، روزهای گذشته چه شیرین و چه تلخ به خاطرهای زندگی میپیوندن و میشن خاطرههای خوب و بد زندگی
من همیشه دوست داشتم خوشبختیتو بیبن بازم اینو از خدا میخوام خوشبخت بشی
کاش زمان به عقب بر میگشت به هر حال آروزوی بهترینارو برات دارم
و درضمن من فکر میکنم تو جمع دوستانه شما خیلی اضافی هستم
میخوام بگم بای واسه همیشه اما نمیتونم اما مجبورم که بتونم بگم
در پناه حق یا علی 

 

پست الكترونيك: tears_in_heaven_2007@yahoo.com

نشاني وب: http://www.13691360.blogfa.com

 

نويسنده: يه بدبخت

نوشته شده در ساعت 17:36 روز دوشنبه 23/10/1387

یه جوری حرف میزنی انگار من هیچ غلطی نکردم تو این مدت . تو هنوزم به عشق من شک داری. من جلو تمام دوستام خوبیتو میگفتم . هر کدوم از دوستام به یه نحوی از gfشون بد میگفتن و همش فکر ضایع کردنش جلو دوستاش بودن. من به خاطر تو با بهترین دوستام دعوام شد . به خاطر تو تو خانواده تابلو شدم. به خاطر تو از درسم زدم ولی یه بارم از این کارام پشیمون نشدم . چون فک میکردم ارزششو داری . خیلی گلایه ازت دارم که همش ریختم تو خودم و بهت نگفتم چون فک میکردم ناراحت میشی . ولی دیگه جوش اوردم. دیگه ظرفیتم تموم شد . امیدوارم خدا جواب این سر دردا شب گریه کردنامو بهت بده. راس میگفتن اگه یه مدت از هم دور باشید یادتون میره که اصلا کسی بوده. خیلی سریع منو یادت رفت . حتی زورت میومد یه offرام بذاری . از تمام اطرافیانت کمتر برات ارزش داشتم .
خیلی قول و قرارا با هم داشتیم ولی طوری رفتار میکردی که انگار من مانع رسیدن به هدفاتم . من هنوزم خیلی حرفا برای گفتن دارم . اگه دوس داشتی بشنوی گوشیتو روشن کن و بهم خبر بده ... 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده: مجتبي

نوشته شده در ساعت 21:20 روز دوشنبه 23/10/1387

فکر میکنم خود حامد بهت بگه بهتر باشه! 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization