شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17292
بازديد امروز: 25

عيد ديدني

تو عيد ديدني مي خواستم به بابابزرگم كمك كنم و سمعكش رو بذارم تو گوشش. خودش داشت به زور اين كارو مي كرد اما نمي رفت تو گوشش. نگاه كردم رنگش رو و ديدم مال اون يكي گوششه! بلند داد زدم كه بشنوه و گفتم: بابايي اين ماله اون يكي پاته، داري اشتباه پات مي كني!!!!!
حالا حرفم سوژه شده تو فاميل!

يه چيزي هم از دختر دائي م بگم: قبل از شام رفت سر جعبه شيريني و به نظر خودش پشت ديوار قايم شد و يواشكي دقيقا 9 تا نون خامه اي خورد. بعد سر شام يه ظرف پر برنج خورد. صابخونه گفت: چرا الويه نخوردي عزيزم؟! _ آخه من رژيم ندارم، نمي تونم زياد بخورم!!!!!!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 19:04 روز چهارشنبه 05/01/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization