شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17209
بازديد امروز: 8

GHARIGH

دست هايم روي كيبورد خشك شده اند و نگاهم به صفحه ي سفيد رو به رويم خيره مانده. . .
خيلي تلاش مي كنم تا بنويسم. اما نمي شود. نمي توانم. نمي گذارند. اشك هايم را مي گويم. كه هي هجوم مي آورند به چشم هايم و چشمانم را تر مي كنند. و من پلك هايم را چند ثانيه اي مي بندم تا جلوي آنها را بگيرم. موفق مي شوم. نمي گذارم اشك هايم روانه شوند. اما. . . دوباره و دوباره اين حس در من تكرار مي شود. و باز هم ...
چند ساعتي مي شود كه روي اين صندلي نشسته ام و اين حالت هي در من تكرار مي شود و اين درگيري مدام ادامه دارد. بي هدف فايل هاي كامپيوترم را زير و رو ميكنم تا شايد عكسي پيدا كنم يا آهنگي. تمام آهنگ ها طعم تلخي دارند و ... ترجيح مي دهم آهنگي بگذارم و speaker را خاموش كنم. چيزي شبيه جنون! از صبح كه چشمانم را باز كزدم در من غوغا مي كند و تمامي كارهايم را مختل كرده است.مي خواهم بنويسم تا اندكي از اين آشفتگي از اين هجوم رهايي يابم. اما... چه بنويسم؟ از چه؟ خسته شدم از اين همه دروغ! از اين همه نقش!
مي خواهم خودم باشم. خودِ واقعي ام! نمي گذارند همه!موجي شبيه يك فرياد در ذهنم تلاطم دارد. مرا تسليم كرده. با هم مي باريم. و من باز هم درگير مي شوم. برنده نهايي اشك هايم هستند. بغض سنگيني كه دارم بي نهايت آزارم مي دهد. راه گلويم را بسته.چقدر دوستش ندارم! حتي نمي دانم از كجا آمده. يك احتمال مي دهم كه فكر نمي كنم خيلي درست باشد چون كاملا بي ربط است. و من چقدر دلم مي خواست تو باز هم بودي... و چقدر مي خواست كه هيچ گاه در زندگي ام نبودي....
در نقشم غرق شده م بي آنكه بفهمم. مثل غريقي كه در عمقي دست و پا مي زند. و هي سر بر مي آورم و ساحل دور را مي بينم. و ترجيح مي دهم كه بروم زير آب و باز هم دست و پا بزنم. يا بالاخره غرق مي شوم يا به ساحل مي رسم. و من چقدر ديوانه ام و مي خواهم غرق شوم. از اين غرق شدن لذت مي برم. از ساحل خيلي دور شده ام. اگر هم به ساحل برسم خاطره ي اين غرق شدن فراموشم نمي شود و زندگي ام به حالت عادي برنمي گردد. و هيچ گاه مثل قبل نمي شود. من مي خواهم غرق شوم خدايا!!!!

پي نوشت: مي خواهم بخوابم تا شايد همه چيز تمام شود. همه چيز كه نه! اين افكار آزاردهنده! امروز من سرم از زير آب بيرون آمد و ساحل را ديدم. مي خواهم تلاش كنم تا دوباره غرق شوم...

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 21:57 روز چهارشنبه 05/01/1388

نظر بدين (تا حالا: 2 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده: بارباپاپا

نوشته شده در ساعت 00:59 روز پنجشنبه 06/01/1388

من که نفهمیدم چی شد
ولی فکر کنم همه چیزای خوب و بد برای همه هست
مثلا من که الان دارم برات کامنت میذارم توی کله م طوفانه
دلم میخواد ...
بگذریم بگذریم بگذریم 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده: sara

نوشته شده در ساعت 09:09 روز پنجشنبه 06/01/1388

زندگی از همین بالا و پایین ها درست شده دیگه ... بنظر من که باید باشه همه چیز 

 

پست الكترونيك: adomide@gmail.com

نشاني وب: http://www.adomide.blogspot.com

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization