|
18 سفره هفت سين زندگي من
هميشه شروع سال نو با شور و هيجان خاصي همراهه و يك دنيا شادي رو با خودش مي ياره.امروز تو يه وبلاگي خوندم كه نوشته بود باز هم عيد اومده كي مي شه اين رسم مسخره از مد بيفته؟! يه ذره دلم برا نويسنده ش سوخت. شايد طبيعي باشه كه هر چي سن بيشتر بشه از اون همه آب و تاب اومدنش كم بشه اما فكر نمي كنم نوروز براي كسي ناراحت كننده باشه يا هيچ شوقي براي اومدنش نداشته باشه. من از سال 82 به نظر خودم از اون حال و هواي "آخ جون عيد!!" اومدم بيرون و برام كمي عادي شد اين مراسم اما هنوز هم اومدنش برام شادي بخشه. چون باعث تازه كردن ديدارها و دوستي ها مي شه و خوراكي هاي خوشمزه اي هم با خودش مي ياره+ تعطيلات و عيدي ها و مسافرت.
مي خوام يه مرور خاطرات داشته باشم. از وقتي يادم مي ياد روزاي عيد با بوي بهار و ماهي و سبزه و شكوفه و شكلات شروع شده. سفره هفت سين 5 سالگي م رو در كنار مادر و پدرم يادم مي ياد. پدرم برام يه بادكنك گازي خريده بود كه چسبيده بود به سقف پذيرايي و من با ديدنش كلي ذوق مي كردم. 6 سالگي م سال تحويل با پدرم بودم.خواب بودم.فقط يادم مي ياد پدرم با عجله بيدارم كرد و گفت كه عيد شده! 7 سالگي م سال تحويل نصفه شب بود. پدرم سفره هفت سين رو چيد و پاي تلويزيون دراز كشيد و منتظر تحويل سال شد و خوابش برد.من هم از تو اتاقم هر چند دقيقه يك بار مي آمدم بيرون و چار دست و پا مي اومدم كنار سفره و يك شكلات برمي داشتم،مي رفتم تو اتاقم مي خوردم و باز تمام كه مي شد مي آمدم بيرون و دوباره... پدرم وقتي از خواب بيدار شد و ظرف خالي شكلات رو ديد و من رو كه خودم رو به خواب زدم و دورم پر از كاغذ شكلات بود خيلي خنديد.يادمه اون سال عيدي برام يه دوچرخه خريد. 8سالگي م رو خوب يادمه.سفره هفت سين رو بابا خيلي با سليقه چيده بود. من هم همش مي رفتم و مي يومدم و يواشكي سماق و سنجد مي خوردم! يادمه لباس عيدم هم يه پيرهن سبز بود و خيلي خيلي خوشگل بود.اون اولين سالي بود كه محمد برادرم هم كنار سفره هفت سين پيش ما بود و تازه چار دست و پا راه افتاده بود. اون سال تو حياط خونه دايي بابام خيلي تاب بازي كردم. عموم هم اومد خونه مون و عيدي به من بدمينتون داد. تو روزاي عيد بابا منو مي برد پارك جنگلي لويزان و بهم بدمينتون ياد داد و با هم بازي مي كرديم. 9 سالگي م.... يادم نيس. من فكر مي كنم 9 سالگي م به سرم ضربه خورده باشه! چون از كل خاطرات 9 سالگي م فقط يه خاطره از مدرسه م يادمه و بس! اون هم اين كه هميشه زنگ بعد از ناهار يعني 12 تا 2 كه زنگ خونه بخوره من تو راهرو بودم، چون ناهارم رو يواش مي خوردم و دير مي اومدم سر كلاس و اون هم نمي ذاشت برم تو! 10 سالگي م افتضاح بود. از دوهفته قبل از عيد براي مادر و پدرم و من يه مشكلي پيش اومد كه حل شدنش تا آخر فروردين طول كشيد. اولين مشكل بزرگ زندگي م بود و روزي 100 بار آرزوي مرگ مي كردم! صبح ها با گريه از خواب پا مي شدم و هي گريه مي كردم و شب هم از گريه خوابم مي برد. سر سفره هم با بغض نشستم و با همه قهر بودم و بعد از سال تحويل هم دوباره گريه هام شروع شد. الهي.... چقدر من صبور بودم و بيشتر از سنم تجربه كردم. يادمه با همه قهر بودم و در اتاق رو مي بستم! اين هم يادمه كه بابام عيدي برام كلاسور باربي خريد و من با صورت خيس بوسش كردم و دوباره رفتم تو اتاقم! (حتي الان كه ياد اون روزام مي افتم گريه م مي گيره!) 11 سالگي لحظه ي تحويل سال با مادرم بودم. يادمه با پولام براي همه عيدي خريده بودم. مامانم برام عيدي عروسك خريد. بابام هم منو برد بيرون و ناهار با هم بيرون بوديم و بعد برام يه تخم مرغ شانسي با يه عروسك هاپو پشمالو خريد.12 سالگي م سال تحويل 10 صبح بود. موقع تحويل سال برف مي اومد و خيلي قشنگ بود. اولين سالي بود كه برام مانتو خريده بودن. مامانم گفت زود كاراتو بكن كه مي خوايم بريم خونه مامان بزرگ و پيش اونا باشيم. منم بدو بدو اومدم ديدم مامانم جلوي آينه س و من چيزي نمي بينم، منم شونه رو برداشتم و رفتم جلوي آينه ي دستشويي كه موهامو ببندم كه يك دفعه: شونه از دستم افتاد و قل خورد و رفت يه جاي بدي كه نبايد مي رفت و ... چاه گرفت!(ببخشيد!!!!) مامان هم كلي منو دعوا كرد و با هم قهر كرديم! 13 سالگي م مامان برام سالنامه و باربي خريده بود عيدي و بابا هم دوربين عكاسي. سفره هفت سين هم يادمه كه قشنگ بود. همون روز هم با بابام رفتم پارك طالقاني و كلي با همديگه تاب بازي كرديم و جيغ زديم و زير آب ها كه مي چرخه روي چمن ها خيس شديم و خنديديم. 15 سالگي م با كل خانواده ي مادرم شمال بوديم و سفره هفت سين را هم با زن دائي م چيديم و دور هم بوديم. 16 سالگي م سفره اي يادم نيست، آها! مامانم سوريه بود و زن دايي م مشهد و خاله م آرايشگاه! من و خواهرم و بچه هاي دايي و دختر خاله ام سال تحويل پيش مادربزرگم بوديم و حسابي آتيش سوزونديم. مادربزرگم خواب بود و همه مي خنديديم كه تا آخر امسال مي خوابه! اون سال عيدي سيم كارت و گوشي گرفتم. 17 سالگي م هنگام تحويل سال با پدم بودم و هفت سين چيديدم و بعد از تحويل سال هم حاضر شديم و رفتيم سر قبر پدربزرگم و وقتي بابام باهاش درد و دل مي كرد خيلي خيلي دلم سوخت، خيلي بده. . . يادم مي ياد تا 5 سالگي م كه زنده بود وقتي مي رفتيم عيد ديدني يه عالمه هزاري بهم عيدي مي داد و يادمه هيچ وقت هيچ چيش به خودم نمي رسيد! خدايش بيامرزد...
و امسال كه 18 سالگي م بود! سفره هفت سين رو مامانم چيد و خوابيد و هرچي من و خواهرم دورش بال بال زديم كه پاشو عيده پا نشد! ما هم بي خيال شديم! منم موقع تحويل سال داشتم msg بازي مي كردم! تازه هيچ كدوم شون هم هنوز بهم عيدي نداده ن! من به روشون نمي يارم ببينم كي يادشون مي افته !!!
كلا عيد خوبه ديگه!
شكوفهي زجاجي
|