شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17292
بازديد امروز: 25

من و تبليغات ميرحسين موسوي

دو روزه كه سرم خيلي بدجور درد مي كنه. فقط سرم نيست،چشم ها و بالاي ابروهام هم درد مي كنه. با مسكن خوردن هم خوب نمي شه. مامانم هي آب قند و شربت آبليمو مي ده، باز هم خوب نمي شه. حدس زدم شايد به خاطر كم خوابي اين چند وقتم باشه. خوابيدم. اما باز تا چشمامو باز مي كنم شروع مي شه. حتي راه هم نمي تونم برم!
آخر خسته شدم و گفتم تا كي بگيرم بخوابم. خوب نمي خواد خوب شه ديگه. نمي شه كه من از كار و زندگي بيفتم كه! فوقش مي ميرم ديگه! خواهرم گفت غده تو سرته، ديگه روزاي آخره!!!!!!! D:
طبق عادت اين روزها، دستمال سبزم رو به دستم بستم و كارام و كردم و رفتم بيرون. به هر زحمتي بود ستاد انتخاباتي موسوي رو پيدا كردم و رفتم تو. كمي صحبت كردم و گفتم: من پوستر مي خوام. آقاهه گفت: مي خواي بزني به ديوار اتاقت؟ با خنده گفتم : اتاق؟! نه بابا، مي خوام پخش كنم، براي تبليغات مي خوام.
آقاهه هم 60 تا عكس بزرگ، 45 تا عكس موسوي كنار خاتمي، 84 تا عكس سبز از موسوي، 58 تا عكس از دولت اميد، و 200، 300 تا برگه كوچيك برام آورد. كاغذ ها رو گرفتم دستم و برگه كوچيكا رو ريختم تو كيفم.
يارو به همكارش گفت: بيشتر بده. گفتم : نه آقا بذار اينا تموم شد مي يام دوباره مي گيرم.
يارو به شال زردم نگاه كرد و گفت: اين رو تا امشب سبزش كن ديگه! شال سبزي رو كه چند دقيقه پيش خريده بودم از تو كيفم درآوردم و گفتم: ايناهاش، تازه خريدم، چشم!

با برگه ها رفتم خريد. اول رفتم گل فروشي، برا ديوار اتاق گوني مي خواستم ، براي بامبو هام خاك ژله اي مي خواستم. به آقاهه گفتم: رزا كه پژمرده مي شه، مي ريزين دور يا خشك مي كنين؟ گفت: نه مي كاريم نوش در مي ياد! منم باور كردم و با تعجب گفتم: اِه! مگه مي شه؟!!! يارو خنديد گفت نه بابا! مي ريزيم دور ديگه! گفتم: اين هفته نريز دور، من همش رو مي خوام! بعد هم چند تا پوستر دادم كه بچسبونه و گفت: چقدر پول مي گيري براي اين كار؟ گفتم: كدوم پول آقا؟ همه ش عشقه و سرگرمي!

بعدش هم چند جا ديگه رفتم و پوستر و عكس چسبوندم به شيشه!

زهرا دوستم يه داداش داره، داداشش مثلا كله گنده ي بسيجه، هر روز كه دروغه اما هر چن وقت يه بار من با اين داداشه حرفم مي شه. همش به تيپ و كارا و قيافه ي من گير مي ده. يه بار بهم گفت: اگه يه بار ديگه اين مانتوي صورتي تون رو بپوشين يهو ديدين مشتي چكي لگدي حواله تون شد. اين رنگ جلب توجه مي كنه.
يه بار ديگه با پسر همسايه مون كه از من 3 سال كوچك تره داشتم از مدرسه مي اومدم، گفت: اگه من يك بار ديگه شما دو تا رو با هم ببينم مي برم تون شب ستاد و تا مي خورين مي زنمتون! منم كه ساكت نمي شينم جلوي اين بچه پررو. چون مي دونم هيچ خري نيس و غلطي هم نمي تونه بكنه. خودش بحران شخصيت داره. يه رو ز خودش رو شبيه پرتقال فروشا مي كنه و از اين كلاه بافتني ها سر مي كنه و به حالت خفقان دكمه هاي پيرهنش رو مي بنده و دمپايي حموم و تسبيح به دست و ريش. فرداش خودش تي شرت آستين كوتاه صورتي مي پوشه با شلوار لي و عينك خرمگسي! اي ي ي ي ي ي!!!!!

در حال تبليغات ديدم اي پرتقال فروشه تو ستاد انتخاباتي احمدي نژاده ، اين قدر حرصم گرفت! منم پوستر موسوي رو خودم چسبوندم به شيشه ي مغازه ي بغل ستادشون! اون وقت اون حرصش در اومد!!!!!

بعد رفتم كتابخونه مون و كلي برگه بين بچه ها و دم در پخش كردم و بعد نشستيم كه تا 11 شب با هم بخونيم. يهو يه آقاهه اومد گفت از حراست اومده!( تا جايي كه يادمه كتابخونه حراست نداشت!) گفت يه بار ديگه از اين كارا بكني باهات برخورد مي كنيم. اين جا محيط فرهنگي يه نه سياسي! منم گفتم خوب فرهنگ و سياست كه جدايي ناپذيرن! گفت بشين خانوم اون دستمال رو هم از دستت باز كن!

شب هم كه مي رفتم خونه به مغازه هاي نزديك خونه مون از اينا دادم و با كلي ذوق رفتم خونه! به پسر همسايه مون گفتم ميري اينا رو پخش كني؟! گفت نه بابا مگه بي كارم؟! گفتم بي كار نيستي بدبخت، بي عقلي!!!! 4 سال ديگه كه دوباره زد رنگي مون كرد اون وقت ياد حرف امشب من مي افتي!!

خوب بود. كلي فعاليت كردم. تا روز انتخابات تمام تلاشم رو مي كنم براي تبليغات مير حسين موسوي!!!

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 15:45 روز سه‌شنبه 12/03/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization