|
براي پدربزرگ من دعا كن لطفا!
امروز بعد از امتحان زبان فارسي رفتم كتاب خونه و تا ساعت 6 فيزيك خوندم. عصباني بودم. از يك درس زبان فارسي كه حذف شدنش رو اعلام كرده بودند دقيقا 5/1 نمره سوال اومده بود. آخه اين چه وضعي يه؟! اگه مي خواين با اين بارم سوال بدين پس چه مرضي يه كه مي گين حذفه نخونين؟!!!!
اومدم خونه و كارامو كردم تا بريم بيمارستان. دو هفته س كه حال پدر بزرگم تعريفي نداره. من هفته پيش ديدمش. برديمش تو حياط بيمارستان، با هم بستني خورديم، غذا خورديم، گفتيم و خنديديم، گل ها رو تماشا كرد، به من گفت "همه كه بيان تو كه نياي، انگار هيچ كس نيومده" بعد هم برگشت گفت" تو اگه بري تو شهر راج كاپور تو خوشگلي اول مي شي!" اون شب، شب خوبي بود. هر چند كه دلم براش سوخت. مي خواس بره خونه و مثل بچه هاي دو ساله گولش مي زدن...
امروز زنگ زدم بيمارستان. گفتن حالش تعريفي نداره و تازه از دياليز اومده. رفتم بيمارستان. دم در چادر بهم دادن. چادر ناشيانه اي سرم كردم و رفتيم براي ديدن بابايي. خاله كوچكم و شوهرش كه من رو تو راهرو ديدن، به مامانم گفتن: چرا اينو آوردي؟ اين امتحان داره، اذيت مي شه. گفتم نه خودم اصرار كردم.
از در كه رفتم تو و چشمش به بابا بزرگم افتاد روي تخت حالم بد شد و ناخودآگاه گريه م گرفت. سكته كرده بود. دهنش كج شده بود. رنگش زرد بود. سرش كج بود. آب شده بود. كلي ماسك و سرم و شلنگ بهش وصل بود. اين بابايي يك هفته پيش من نبود. با گريه و صدايي كه به زور از ميون بغش مي اومد، به خاله و دايي و بقيه همراهان سلام كردم. زينب گفت: چيزيش نيست خاله، غصه نخور. منم بدجور بلند بلند گريه مي كردم و اشك مي ريختم. داييم كلي بغلم كرد و دلداري م داد. گفتم: دايي جون من هفته پيش ديدمش به خدا اين جوري نبود راه مي رفت مي خنديد حرف مي زد چرا بابايي اين شكلي شده، بابايي من اين شكلي بود؟! داييم اشك مي ريخت و سر منو ناز مي كرد و مي گفت: همينه ديگه دايي جون... . همه اشاره كردن كه دايي رو ناراحت نكنم. الهي بميرم برا داييم. دوهفته س كه خونه نرفته و شبانه روز بالاي سر بابايي يه. تو تموم اين چند سال خرج تموم دياليزها و هزينه هاي بالاي دارو و بيمارستان و .. با داييم بود. خيلي زحمت كشيد، خيلي. اما با اين حال پيشوني بابابزرگم رو مي بوسيد و اشك مي ريخت و مي گفت حلالم كن. خاله زينبم فقط اشك مي ريخت. خاله بزرگم مدام دعا و قرآن مي خواند و اشك مي ريخت و صلوات مي فرستاد. مادرم هم سر و دست هاي بابايي رو ناز مي كرد و اشك مي ريخت و هي صداش مي زد. دكتر مي گفت همين كه فقط چشماش حركت مي كنه و با مردمك چشمش دنبال مي كنه خيلي خوبه....
الهي بميرم .ببين كارش در عرض يك هفته به كجا رسيد. دعا كردم كه حالش خوب شه. اما بعد دعامو پس گرفتم: " خداي مهربونم، تو مي دوني كه مصلحت اين ماجرا چيه، شايد من دعا كنم خوب بشه و اون وقت مثل يه تكه گوشت ثابت و بي جان يه گوشه بيفته و توانايي حركت و گفتار رو از دست بده و زجر بكشه، هر چي كه خودت صلاح مي دوني، يا خوبِ خوبش كن، يا نذار بيشتر از اين خودش و بچه هاش زجر بكشن و زودتر ببرش پيش خودت!"
داييم تا اشك هاي من رو مي ديد كه هي م رم تو راهرو و اشكامو پاك مي كنم و بر مي گردم، اشكاش سرازير مي شد. به خاطر دايي م تمومش كردم.
از اتاق اومدم بيرون. از يه اتاق صداي گريه ي يك مرد مي اومد كه خدا و ائمه رو صدا مي زد. اتاق ايزوله بود. اما رفتم تو. يه پسر 19 يا 20 ساله بود. سرش رو تراشيده بود. اشك مي ريخت. سلام كردم و يه ذره صحبت كردم. خواهرش منو آورد بيرون. گفت: از وقتي رفت سربازي اين جوري شد، فهميديم سرطانه، سرطان خون و مغز استخوان با هم. تومور ها هم هر روز رشد مي كنن. چهار ماهه ما اينجاييم. خودش نمي دونه، فكر مي كنه عفونته و خوب مي شه. مي خوان دست و پاشو قطع كنن تا پيشرفت نكنه. اما ما نمي ذاريم، يه ماه ديگه بيشتر زنده نيست. نمي خوايم روحيه ش رو از دست بده.
خيلي دلم سوخت. پسر خوب و با ادبي بود. چهره ي قشنگي هم داشت. فقط آه كشيدم و دلم گرفت. دو تا جوون ديگه هم ديدم. هر دو پسر بودن و سرطان داشتن. يكي 21 و ديگري 20 ساله بود.
من از سربازي مي ترسم. هر سه نفري كه امروز ديدم از محيط سربازي بيماري شان شروع شده بود و تا چند ماه ديگر زندگي شان تمام مي شد. آخه اين چه وضعي يه؟!!!! اه ه ه ه ه ه! حالم داره به هم مي خوره!
بقيه هم درد داشتن و مريض بودن اما نه به اين شدت. دلم براي دلتنگي اون ها مي سوخت. از اين كه تنها بودن و ساكت. به گوشه اي چشم دوخته بون يا اگر پنجره اي بود چراغ هاي شهر را مي شمردند. اكثرا سرشان را با خواب گرم مي كردند. چقدر محيط بدي يه اينجا اي خدا!
اينقدر اين ها آزارم مي داد كه پدربزرگم را فراموش كردم. رفتم تو نماز خونه و براش نماز خوندم و دعا كردم. رفتم پيشش. دلم خيلي براش مي سوزه، از اينكه گوشش مي شنوه و از لاي چشماش همه چيزو مي بينه اما توانايي سخن گفتن و حركت رو نداره...
خدايا همه چيزو مي سپارم دست خودت و شفاي همه ي مريضا رو از تو مي خوام و مي دونم كه اگه بخواي برات كاري نداره!
پي نوشت:
گاهي اوقات حالم از اين زندگي هاي شهري به هم مي خوره. دقيقا مثل امروز...
شكوفهي زجاجي
|