شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17209
بازديد امروز: 8

نمي دونم

يادم نمي ياد تو اين سه سال دبيرستان وقتي به جز شب امتحان ترم اول و ترم آخر، كتاب هندسه دستم گرفته باشم و تمرين هندسه حل كرده باشم. سر كلاس هم كه همش سرم رو با درس ديگه گرم مي كنم. دوشنبه امتحان هندسه دارم. اما نمي تونم بخونم، حتي يك كلمه...
از امتحان كه برگشتم مامانم خودش رو انداخت تو بغلم و گفت: ديدي صابره، ديدي بي بابا شدم؟ ديدي بابام راحت شد؟! من نتونستم بمونم پيشش، خاك بر سر من، الهي بميرم برا داداشم، صابره جونم، چيكار كنم....
عكس العمل من فقط دلداري و گريه بود. از طرفي ناراحتم و از طرفي خوشحال. خوشحال از اينكه ديگه درد نمي كشه و راحت شد و ناراحت بابت دلتنگي و جاي خالي او . . .
صبر كرده بودم اين دو تا امتحانم هم تموم شه و برم با داييم شبانه روز مواظبش باشم تو بيمارستان تا حالش خوب بشه. هميشه از من تعريف مي كرد. مي گفت تو نوه ي اول مني، بايد خيلي هواي خودتو داشته باشي... قبل از ازدواج پسردائيم مدام تعريف من رو به دايي و زن دائي م مي كرد و مي گفت اين رو از دست ندين. بعدش هم كه ...
هميشه مي گفت، آخرين بار هم عيد امسال بود كه گفت: من فقط يه آرزو دارم، اونم ميخوام عروسي تو رو ببينم... هميشه اين حرف رو مي زد.
اما رفت... به آرزوش نرسيد. هنوز چند ساعت از اين حادثه نگذشته، اما دلم براش تنگ شده...
دوستش داشتم، خيلي... اون هم منو دوس داشت و هوام رو داشت. اما حالا ديگه... هيچ كاري نمي تونم بكنم. فقط بغضي كه تو گلومه داره خفه م مي كنه.
باورم نمي شه كه رفته، هنوز فكر مي كنم بيمارستانه. تو شوكم اما ...
مامان مي گه پاشو برو مانتو بخر، اما حال و حوصله ش رو ندارم. بابايي م مرده، نمي تونم برم خريد.
بابام همين الان بهم زنگ زد، مي گه اون وضعيت تداوم نداشت، خوار و ذليل شده بود، گريه نكن...
اما نمي تونم گريه نكنم. آخه دوستش داشتم....
فردا تشييع جنازه س... ناراحتم. باورم نمي شه.
همه بچه هاش سر و سامون گرفته ن و ازدواج كرده ن. اما محمد و مهدي هنوز بچه ن. مهدي فقط 11 ساله شه... دلم براش مي سوزه.
اين دومين داغ بزرگ زندگي مه. و شايد اولين. اوليش از دست دادن پدر پدرم بود كه فقط 5 سال داشتم اما هنوز هم صداي جيغ هاي عمه م و تصوير اشك ريختن ها و هق هق پدر و عمويم در ذهنم هست. اون موقع نمي فهميدم باباجون مرده اما به خاطر گريه ي پدرم و شيون هاي عمه م اشك مي ريختم و غصه دار بودم.
و حالا....
بايد گريه هام امروز تموم شه. وظيفه هاي مهم تري دارم. دلداري دادن و آرام كردن مادرم، خاله ام، دايي ام؛ سرگرم كردن محمد و مهدي، كمك كردن تو اجراي مراسم ، و دعا كردن براي شادي روح او و آمرزشش....

خدايا يه جوري ام... من مهم نيستم اما به بچه هاش صبر بده...

از امروز من ديگه پدربزگ ندارم....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 16:15 روز شنبه 16/03/1388

نظر بدين (تا حالا: 0 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization