شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17209
بازديد امروز: 8

آخرين وداع

رفت. با اون همه غرور. همه مون رو تنها گذاشت.
امروز اومده بودم پيشت. اومده بودم ببينمت.يادته هميشه مي گفتي صابره خوشگل ترين نوه مه؟ يادته هميشه مي گفتي تو نوه ي ارشدمي؟ اون روز تو بيمارستان يادته؟
امروز جاي تختت گوشه اتاق خالي بود. بابايي جونم ديگه از دياليز نمي ياي اون رو بخوابي و از حال بري. ديگه درد نمي كشي. ديگه راحت شدي. بابايي بچه هات يتيم شدن. ديدي امروز مهدي ت چه زجه هايي مي زد؟ مي گفت پاشو منو بزن... زجه هاي مهدي آتيشم زد. دلش نمي خواست تو بري. حالا حالا ها به سايه ي تو بالاي سرش احتياج داشت. انقدر گريه كرد و هوار زد نبرينش كه از حال رفت...
بابايي جونم يادت مي ياد چقدر دوس داشتي برگردي خونه ت؟ ديدي امروز خونه ت رو برات آب و جارو كردن و همه اومدن استقبالت تا بياي، مي خواستي دوش بگيري... حتي خواهرت كه هي صداش مي زدي و دلتنگش بودي امروز اومد پيشت و بالا سرت هزار بار مرد. داييم از صبح گريه مي كرد. جاي خالي تو مي ديد. دايي اي كه هر روز برات نون مي گرفت و سرت مي زد. داييم اشك مي ريخت و مي گفت هر روز اين موقع پا مي شد و مي گفت ديگه پاشين علي اومده...
دوس نداشتم صداي پخش قرآن رو تو خونه ي بدون تو تنظيم كنم... دوس نداشتم وقتي تو نيستي مهمونات رو پذيرايي كنم... عكست خيلي قشنگ شده بود مثل هميشه خوشگل و خوش تيپ بودي،مرتب و آراسته...
مهدي ت بالاي سرت هي از حال مي رفت و به هوش مي اومد و زجه مي زد. فاطمه ت تعادلش رو از دست داده بود. صداي جيغ هاي زينبت هنوز تو گوشامه. مليحه ت آروم گريه مي كرد و براي تو نماز مي خوند. علي مظلومانه و دور از چشم ها اشك مي ريخت و به مهمون هاي تو مي رسيد. بابايي نوه هات امروز سنگ تموم گذاشتن. محمد، محسن، سميرا... منم كه عين ديوونه ها... ياد حرفات مي افتادم همش، يادته هميشه چه حرفايي بهم مي زدي؟! يادته چقدر ازم تعريف مي كردي؟ بابايي هي ياد روزي مي افتم كه با هم رفتيم تو حياط بيمارستان و تو گفتي ممنونم كه دلت گرفته مي خواي بري بيرون اومدي دنبال من، منم با خودت آوردي...
به خدا منتظر بودم اين دو تا امتحان لعنتي تموم شه بيام پا به پاي پسرت بالا سرت اينقدر ازت مراقبت كنيم تا حالت خوب شه، تا دوباره برگردي، تا يه روز به اون آرزويي كه هميشه مي گفتي برسي...
ولي رفتي... مهدي داغونه بابايي، داغونه داغون... زينب از همه بيشتر بهت وابسته بود، بهشون صبر بده... به همه شون. باورم نمي شه كه رفتي، باورم نمي شه ديگه پدربزرگي ندارم، باورم نمي شه كه اين مراسم، اين پلاكاردها، اين مهمون هاي سياه پوش، اين شيون ها همه و همه براي تو بود. آخه كي باورش مي شه؟ شايد اگه پيرمرد مريض احوالي بودي، باورش راحت تر بود براي همه مون. اما الان كي مي تونه باور كنه بابايي اي كه عيد اومد خونه مون و شيريني آورد، خونه خودش همه مون رو دعوت كرد و كلي رقصيد، عيد اومد شمال و تولد گرفت و به افتخار همه بلند شد و باز رقصيد و شادي كرد، بابايي اي كه اين همه سرحال بود و هميشه شادي و نشاط با خودش همه جا مي آورد، در عرض يك هفته به اين روز افتاد و براي هميشه رفت. تابستونه بابايي. ديگه مي تونم مثل هرسال، خودم هر چند روز يه بار بيام خونه تون و سرت بزنم. اما ديگه وقتي دلم برات تنگ مي شه چي كار كنم؟ كجا بايد برم وقتي دلتنگتم بابايي جونم...
حضورت رو هنوز هم حس مي كنم و رفتنت برام هنوز هم باوركردني نيست...
نمي تونم باور كنم من، محمد، محسن، مرجان، سميرا، يوسف، عرفانه، مهدي، محمد، زينب، علي، فاطمه، روح الله، همه به خاطر غم رفتن تو و از دست دادنت يك دست مشكي پوش شديم....

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 21:43 روز يكشنبه 17/03/1388

نظر بدين (تا حالا: 5 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده: بارباپاپا

نوشته شده در ساعت 00:22 روز دوشنبه 18/03/1388

سلام
روحشون شاد باشه
این قسمتی از زندگیه که تا پیش نیومده فکر میکنیم برای ما هرگز پیش نمیاد
به خاطر همین هم سخت تر میشه
امیدوارم صبور باشی دوست من
در مورد سر نزدن من به وبلاگها من مدت زیادیه که نیستم
حتی وبلاگم هم حدود دوماه آپ نکردم
مسائل و گرفتاریهای دنیای نمیذاشت که به دنیای مجازی برسم 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده: اميرحسين

نوشته شده در ساعت 20:41 روز دوشنبه 18/03/1388

خیلی اتفاق خوبی نیست که اولین کامنت من پیام تسلیت باشه. اما امیدوارم بتونی با این ماجرای رفتن و تموم شدن کنار بیای، چون بخش بسیار مهمی از زندگی ایه که تازه داری بهش پا می ذاری.
دیگه کم کم باید باور کنی همه زندگی نسکافه و دوستا و هم کلاسیات و بابا و مامان نیستن، زندگی گاهی وقتا تلخ تر و سیاه تر از اونیه که حتی فکرشم بتونی بکنی.
«در دنیا خروارها خروار امید وجود دارد اما نه برای ما.»
و البته زندگی ادامه داره.
خوب باشی دخترک ناراحت. 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب: http://derakht-e-golabi.blogfa.com

 

نويسنده: شبنم

نوشته شده در ساعت 19:12 روز سه‌شنبه 19/03/1388

سلام خانومی
خوبی؟ تسلیت می گم مطلبت اشکم رو در آورد ولی به قول خودت راحت شد تازه خیلی خوبه که همه دوستشون داشتن و یه انسان خوب بودن و الان جای خالیشون شما رو ناراحت می کنه منم تازگی ها خاله ام رو از دست دادم که جوون بود و هفته بعد فوتش، عروسی اولین پسرش بود که برگزار نشد تازه روز فوتش، سالگرد ازدواج من و تولد یه خاله دیگم بود که ایران نبود و وقتی خبر رو شنید سکته کرد آخه خیلی احساساتیه خاله ام خیلی هم جوون. خلاصه که منم اولین تجربه بدم بود و تحملش خیلی برام سخت بود ولی تو خیلی فهمیده ای چون خیلی زود فهمیدی که باید آروم باشی تا به بقیه دلداری بدی یا تو مجلس کمک کنی. به نظر من با دیدن کسانی مثه اون پسرایی که گفتی نباید ما رو به افسردگی بکشونه ما باید قدر سلامتیمون رو بدونیم و واقعا ازش استفاده کنیم باید تا زنده هستیم خوب باشیم خوبی کنیم سر مسائل کوچیک غصه نخوریم و غصه ندیم یاد بگیریم و یاد بدیم . باید برای مرگ خود و عزیزامون آماده باشیم اگه این طور باشه راحت تر قبولش می کنیم. من تو نزدیکا دیدم که کسانی که از مرگ عزیزشون خیلی ناراحتن یا به خاطر خاطرات خوبش و کارهایی که با هم می کردن و الان نمی تونن بکنن ناراحتن یا اینکه اواخر رابطه ی خوبی با طرف نداشتن و الان پشیمونن و نمی دونن چکار کنن یا اینکه خیلی وابسته بودن و احساساتی که باید کمکشون کرد و پیششون بود تا با وضع جدید کنار بیان. به هر حال یه بچه کوچیک که الان دیگه پشتیبان نداره خیلی براش سخت میشه یا مرگ بچه ها که من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام مثه این مهدکودکه که تازه 40 تا بچه توش سوختن...
باز اومدم و پر حرفیهام شروع شد شرمنده.
خیلی کم میام نت ولی به سایتت سر می زنم و همیشه مطالب قشنگت رو می خونم همیشه حرف تو و نوشته هات رو تو خونه و پیش دوستام می زنم نوشته ات درمورد انتخاب رو هم واقعا دوست داشتم.
موفق باشی همیشه و همه جا.
شاد باشی. 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب: http://shabnamr.blogfa.com/

 

نويسنده: ناشناس

نوشته شده در ساعت 01:11 روز چهارشنبه 20/03/1388

برخیزو مخور غم جهان گذران، بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نیامدی از دگران
می دونم براتون سخته، ولی بهتون تسلیت میگم. 

 

پست الكترونيك: antidisstablishmentarialist@yahoo.com

نشاني وب:

 

نويسنده: اميرحسين

نوشته شده در ساعت 17:05 روز پنجشنبه 21/03/1388

خب، قصه شما و دوستتون شبیه همون ماجرای رقت انگیز شرط گذاشتن عروس برای داماد بود که به میرحسین رای بده و اینا دیگه. آخه دوستی اگه دوستیه که یه مساله فردیه، چه ربطی به انتخابات داره؟
اما درباره طرفدارای احمدی نژاد:
اولا که شما تاحالا با چند نفر از طرفدارای یارو صحبت کردی؟ اگه این آدما به قول شما دهاتی و بی سواد و مذهبی فناتیکن که بعیده با یه دختر دیالوگ برقرار کنن.
ثانیا این موج سبز تو خیابونا همه شون اصیل و روشنفکر و شاخ سیاسی و اجتماعین اون وقت؟ من که به عمرم چنین ترکیب تهوع آوری از اراذل و اوباش و دختر پسرایی که محل رقص و تفریحاتشونو به خیابون منتقل کردن ندیده بودم، به علاوه یه سری از دختر و پسرایی که این طوری نیستن البته ولی ذره ای تحلیل سیاسی ندارن متاسفانه.
ثالثا من ترجیح میدم همون دهاتی و بی سواد باشم تا در عداد روشنفکرایی که به آدمی در حد میرحسین موسوی رای می دن. بعد از انتخابات سال 84 تمام اون روشنفکرای بی شعور و بی ارزشی که پشت رفسنجانی واسادن خودشونو پشت دولت نهم قایم کردن. اما اگه موسوی رئیس جمهور بشه دیگه نمی تونن این کارو بکنن. پس چهار سال دیگه به عمر صدساله بی خاصیت و سرشار از نفهمی و خیانت روشنفکری باسمه ایرانی اضافه می شه. اتفاقا از این جهت رئیس جمهورشدن میرحسین خوبه، نتیجه دولت این آدم عیار خیلیارو معلوم می کنه.
نکته آخرم اینکه کامنت شما دوستانه بود و من ازت ممنونم. اما متاسفانه تو جو این روزا دوستی ها هم به انتخابات ربط پیدا کرده. همون طور که شما هم ربطش دادی.
خوب باشی استاد 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization