شكوفه دات كام

 

صفحه‌ي اول

آرشيو

من كي‌ام؟

جستجو

تماس


همسايه‌ها:
UNESCO
بارباپاپا
تنهايي سخته به خدا
تو ماندگاري در دلم...
چند قدم نزديك تر به خدا
داستان یک دختر 17 ساله
دختر اردي بهشت
سال هاي سوخته
سنگ صبور
سياه مشق
ما هيچ،ما نگاه
مسيحا
نگارینه
نهال تنها
يه سايت خوب براي گرفتن تحقيق

كل بازديدها: 17209
بازديد امروز: 8

گوشه اي از روزانه هايم...

ساعت 5 صبح. درد از خواب بيدارم مي كنه. درست نتونستم بخوابم. مي رم سراغ قرص. دو تا با هم مي خورم و مي خوابم باز. ساعت 7 گوشي زنگ مي خوره. بر مي دارم و دوباره قطع مي كنم. حال صحبت كردن ندارم. خاله م بيدارم مي كنه. سلام مي كنم و دوباره مي خوابم. حالا كه هوا روشن شده تازه خوابم گرفته. الان مي تونم راحت بخوابم.
_پاشو، ديرت مي شه... بگو حشره كش كجاست؟
_ براي چي؟ تو كابينت.
_ سوسك گنده اومده...
دو سه متر از جام پريدم. كلا خواب يادم رفت. بدو بدو حشره كش رو دادم بهش و دو پايي پريدم رو مبل... بالاخره خاله كشتش. خاله بايد بره. بايد صبحونه رو آماده كنم. سماور خاموشه. ميز رو مي چينم. كبريت نيست. تموم كابينت ها و كشوها رو زير و رو كردم. حتي تو اتاق مامان و كشوهاي دراور. كبريت نداريم... سماور خاموشه. پس چايي هم نداريم! خاله بدون چايي صبحونه ش رو شروع مي كنه. من تا چايي نخورم چيزي از گلوم پايين نمي ره. از توي كتابخونه لاي كتاب هاي فائزه يه بسته كبريت پيدا كردم. توش فقط يه كبريت داره. با همون يه دونه روشنش كردم. اما ديگه ديره. خاله رفت. با آهنگ سر خودم رو گرم مي كنم. به دوستم زنگ مي زنم. خوابه... كارام رو مي كنم و مي رم مدرسه.
_براي اعتراض اومدم.
_تموم شد كه...
_ من هر روز زنگ زدم يا اومدم اما شما نبودين كه.
_چهارشنبه بايد مي اومدي.
_چهارشنبه رفتم ثبت نام پيش...
_ حالا كجا نوشتي؟
آخه به تو چه فضول خانوم. وقت تموم. ديگه به نمره هام هم نمي تونم اعتراض كنم. برمي گردم خونه. توي تاكسي كنار يه خانومي نشستم كه ... دلم براش سوخت. در روز از كنار اين همه آدم رد مي شيم بي اينكه بدونيم تو دل هر كدوم شون چه خبره و هر كدوم قصه اي متفاوت دارند و ... . فائزه بيداره. ساك شناش رو جمع مي كنم. امروز حوصله استخر رو ندارم. به يكي از دوستام زنگ مي زنم. عموم مي ياد دنبالم كه بيا من مي رسونمت اگه مي خواي جايي بري. خودم راحت ترم. مي ره. فائزه رو مي برم كلاس. خودم چرخي تو خيابونا مي زنم و مغازه ها رو مي بينم. براي فائزه يه جايزه مي خرم. يه بسته مداد رنگي و دفتر نقاشي و برچسب. همون جا كادو مي كنه. مي رم دنبال سي دي آهنگ. بعد از كلي راه رفتن مي رسم. همه ش تكراري يه. به آهنگ هاي فروردين مي گه جديد! مي رم كافي نت. فضاش رو دوست دارم. تاريك و دنج و آروم و يه موزيك ملايم... به بهونه هاي مختلف مي يام اينجا. آرومم مي كنه. ياهو مسنجر از اينجا هم باز نمي شه. مي گه دولت اين كارو كرده كه باز نشه كلا... به چند تا وبلاگ سر مي زنم. مونا رو هر روز تو كتابخونه مي ديدم. اومد كافي نت و با مسئول اينجا كلي گرم گرفت. با هم كلي حرف زدن. صاحب اين كافي نت يكي از معدود پسرايي يه كه احترام خاصي براش قائلم. انسانه، فهيمه، آقائه، حاليشه، با ادبه، حرف هاي قشنگي هم مي زنه... با مونا كلي بحث كردن راجع به جامعه. راجع به اينكه اكثر زن ها مازوخيسم و اكثر مردها ساديسم دارن. راجع به اينكه تو دوستي هاي با جنس مخالف يه نوعي از ساديسم اينه كه دو طرف به هم راحت اجازه مي دن كه بهشون استرس وارد بشه. نمونه ش اين كه مي گن كجا بودي چرا رفتي چرا به من نگفتي... . مونا گفت فيلم راز رو ديدين. در جوابش گفت از فيلم هاي سادع خوشم نمي ياد. دوست دارم ببينم و بعد خودم بسينم تحليلش كنم و فكر كنم كه ببينم چي شد. ... برگه ي كارت دانشگاه آزاد رو گرفتم. ساعت دو ونيمه. طبق اين برنامه بايد امروز كارتم رو تا تا ساعت يك مي گرفتم. حوزه م هم علوم پايه ي تهران شماله، تو دربند بالاي تجريش. نمي رسم. اعصابم خورد مي شه. مي رم دنبال فائزه و مي ريم خونه. ناهارش رو بهش مي دم. خودم گشنه م نيست. سپيده 24 ساعت اشغاله. مي شينم سر كامپيوتر. به بابا زنگ زدم. بعدش هم با مامان صحبت كردم. يه دختري بود تو نزديكان مون كه نه ماه از من كوچك تر بود. زمستون نامزديش بود و من كلي تعجب كردم. فهميدم كه همه چيش به هم ريخته. همسر محترم شون گنده لات و چاقوكشه و تو پخش مواد هم هست. اين بيچاره هم بايد در روز 300 تا بسته كپسول رو آماده كنه و توي كپسول ها رو خالي كنه و مواد پر كنه. يارو شيشه هم مي كشه. شراب هم كه ... بيچاره مريم. مي گفت ده شبانه روز بالا سرش مي شينم شب و روز كلي ماساژش مي دم درد نكشه و بهش مي رسم و پدرم در مي ياد تا ترك مي كنه. باز بعد از ده روز كاراشو مي كنه كه بره بيرون. وقتي جلوش رو مي گيرم هوار مي كشه و تموم شيشه ها رو مي ياره پايين. يه بار هم با شيشه دنبالم كرد و دستم كلي بخيه خورد. رفتن بيرون همان و اعتياد دوباره... من مي فهمم كه تموم ذوق يه دختر به عروسي گرفتن و آرايش شب عروسي و لباس عروسه. اين آقا اينو تو دوران نامزدي برده خونه شون و ديگه به مامان باباش اجازه نمي ده ببيننش و تا مي يان دنبالش مي گه اين زنمه و حق قانوني منه! حتي گفت حلقه ش رو هم گرفته برده فروخته. تازه اين بيچاره يه آدم خيلي نازنازي و ته تغاري بود و تو ناز و نعمت بزرگ شد. مامانش اينا مي گن تا در اتاقش باز مي شه مي زنيم زير گريه. مثل اينا كه بچه شون مرده. باز اگه مرده بود مي رفتيم سر قبرش اما الان فقط شب و روز براش گريه مي كنيم و كاري از دست مون برنمي ياد.بهش گفتم خوب چرا طلاق نمي گيري. در جوابم گفت كه پسره تهديدش كرده كه بايد با كفن از اين خونه بري بيرون. و گفته مي كشمت و سر به نيستت مي كنم اگه فكر طلاق به كله ت بزنه كاري مي كنم كه خانواده ت تو حسرت جنازه ت بمونن. خانواده ش هم كاري باهاش ندارن. چون از پسره مي ترسه و طرف پسره رو مي گيره و مي گه اينا مشكل خانوادگي يه و دخالت نكنيد. اونا هم خودشون رو كنار كشيدن. از ترس داره تحمل مي كنه و ديگه هم راهي نداره... چقدر بد! الهي بميرم...
عصري باز آماده مي شم و مي رم بيرون. كمي تو محل و اطراف خونه قدم مي زنم. چند تايي از بچه ها رو مي بينم. دلم براشون تنگ شده بود... با اينكه دو سه سال كوچكترند ولي هم هيكلا از من درشت ترند و هم يه جوري آرايش مي كنن كه سن شون 5 برابر بيشتر مي شه... خودم باورم نمي شه اينا تازه اول دبيرستانن.
من دوس ندارم خودم رو اين شكلي درست كنم. فكر مي كنم ظرافت يه دختر به ملايم بودن آرايششه. اين آرايش ها مخصوص سن هاي بالاتره، بعد هم جا داره. با آرايش شب و اين رنگ هاي تند و ضد كه نميان وسط روز تو خيابون كه آخه بچه ... .
مي يام خونه . حوصله م سر رفته. تلويزيون هم كه گند بزنن همه ش مزخرف!
از فردا رياضي مي خونم...

شكوفه‌ي زجاجي

نوشته شده در ساعت 21:24 روز دوشنبه 08/04/1388

نظر بدين (تا حالا: 2 نظر)

 

 

نظرات بازديدكنندگان

 

نويسنده: هومن

نوشته شده در ساعت 14:58 روز سه‌شنبه 09/04/1388

سلام ... !
علف های زیر پایت درو باد !
قشنگ نوشته بودی ... منم که همینطوریش دپرسم، اینا رو میخونم تا یه مدت فکرم مشغول میشم. نه که خیلی روحیه لطیف و نازکی دارم...! ;) 

 

پست الكترونيك: hmn_bakhshi@yahoo.com

نشاني وب: http://byatoo2.blogfa.com

 

نويسنده: ماي لاو

نوشته شده در ساعت 14:34 روز جمعه 12/04/1388

سلام بی وفا فکر کنم شما گفتی من میرم اما خودت ما رو ترک کردی دیگه به وبلاگ سر نمیزنی اگه میخوای دیگه مزاحمت نشم اگه هم میخوای منو بشناسی آیدی بده چت کنیم:D:D 

 

پست الكترونيك:

نشاني وب: http://www.13691360.blogfa.com

 

نويسنده:

پست الكترونيك:

نشاني وب:

 پيام شما:

 

Search Engine Optimization