|
بهت
به چند تا دكتر سر مي زنم. بايد همه چيز عوض بشه. يه چيزايي راجع به عزيزترين فرد زندگيم شنيدم كه دارم داغون مي شم. ذره ذره تو خودم مي شكنم، آروم و بي صدا. نمي دونم بايد باور كنم يا نه. مي دوني... آدم وقتي يه نفر رو دوس داره كور و كر مي شه. چشماشو مي بنده و ديگه هيچ چيز رو نمي بينه. وقتي كسي رو دوس داري برات بت مي شه و ديگه نمي توني قبول كني كه اون يه عيب و يا مشكلي داره. دفعه ي اولي نيست كه اين حرف ها رو مي شنوم. اما تو چند روز گذشته از زبون افرادي چيزهايي شنيدم كه افراد قابل اعتمادي بودن. و واكنش من چي بود؟ ناباوري و بعد پرده اي از اشك كه كل دنيام رو مي پوشونه.خيلي درگيرم. خيلي... هنوز هم باورش سخته تا از زبون خودت نشنوم نمي تونم قبول كنم... هرچند اگه من هم اين كار رو مي كردم شايد وقتي طرف مقابلم ازم مي پرسيد انكار مي كردم. دارم ديوانه مي شم.
سه سانس مي رم استخر و شيرجه و كرال و دوچرخه و ... خيلي خسته م. اما نمي تونم بشينم تو خونه. فكرت رهام نمي كنه. مي رم خريد. شب شده. بر مي گردم. آخه من به هيچ كس نمي تونم بگم چه مرگمه. حتي هنوز نمي دونم اين نگراني ها درسته يا نه.
كنكور دادم. آسون بود. عمومي هاش مخصوصا. اما رياضي ش سخت بود. غزاله رو حياط دانشكده پزشكي پيدا كردم. اونم انتخاب اولش معماري بود. محيا ذكايي هم همين طور. با غزاله از زرگنده تا ونك پياده اومديم. خوب بود. ساعت 11 شب برگشتم خونه.
به خودم فكر مي كنم كه چقدر تغيير كرده م. از رنگ مشكي متنفر بودم. رنگ افسرده ها بود برام. حالم به هم مي خورد وقتي زن ها رو مي ديدم كه همه يا چادر مشكي سرشونه يا مانتو مشكي تنشون. اما تا مشكي نپوشي بچه حسابت مي كنن و مثل بچه ها باهات برخورد مي كنن. خيلي وقته مانتوي صورتي و نارنجي و آبي م رو نپوشيدم. آرايش رو هم دوست نداشتم. اما ... منو نگا كن! از وقتي پدربزرگم مرده شال و كفشم رو هم مشكي كرده م. رنگ قشنگي يه.خيلي وقته كه كمي هم آرايش مي كنم. كفش پاشنه بلند هم مي پوشم. اين جوري كه مي ري همه مثل يه دختر خانومي كه بزرگ شده باهات برخورد مي كنن. اما اگه ساده باشي و مانتو رنگارنگ بپوشي ...! از رنگ مشكي خوشم مي ياد. از آهنگ غمگين و آروم هم. خواهرم مي گه: تو آهنگ مرده چرا هي ميذاري؟!
مي بيني چي كار دارم مي كنم با خودم؟!
فكر كنم بهش مي گن افسردگي. رنگ مشكي و آهنگ آروم و سكوت و تو فكر رفتن و داغون شدن. چند وقتي بهش نياز دارم فكر كنم. خوب شدم اعلام مي كنم. فعلا اين جوري راحت ترم با چيزهايي كه فهميدم. سكوت و تفكر تو غار تنهايي بهترين علاجه.
پي نوشت:
حالا كه مي بينم تا چند سال ديگه زندگي مشتركم نمي تونه در كنار كسي باشه كه دوست دارم، حتي ديگه تنهايي رو هم دوست ندارم چه برسه به ديگري. براي ادامه ي زندگي م فقط يه كنكور تو برنامه م دارم و يه گواهي نامه. احتمالا تا 4 يا 5 سال ديگه سرگرمم. بعدش يه زندگي روتين و عادي و مسخره مي شه. دوس ندارم. تا چند سالي با دانشگاه سرگرمم. بعد كه تموم شه بايد برم سركار و هي مثلا پولش جمع مي شه. زندگي چرتي مي شه. خدايا چي كار كنم؟!
شكوفهي زجاجي
|