|
15 تير ماه
از وقتي تصميم گرفتم شنا كار كنم فهميدم كه بايد بر ترس غلبه كرد. از هيچ چيز نمي ترسم. به جز سوسك! اما فهميدم كه از شنا كردن تو عمق هفت متري هم مي ترسم.
به خاطر همين ترسم وقتي شيرجه رو با كلي ترس ياد گرفتم، و نوبت به پاي دوچرخه و حركت دست رسيد، سه جلسه سر كلاس نرفتم. و وقتي كه رفتم، جايي از استخر تمرين مي كردم كه پام به زمين برسه. اما داشتم مي مردم از ترس. باز هم ساعت دوم رو پيچوندم اما وقتي كه اومدم خونه فلج بودم! اينقدر از ترس خودم رو سفت كرده بودم تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. گردنم، هر دو بازوم، شكمم، ران و پشت ساق هر دو تا پام رو اصلا نمي تونستم حركت بدم و خيلي برام عذاب بود دردش. از اون جايي كه عادت دارم در صورت سخت بودن مساله، صورت مساله رو پاك كنم به مامان گفتم زنگ بزن و پولم رو پس بگير من ديگه نمي رم كلاس! كلي با خودم كلنجار رفتم تا ساعت دوم به كلاس برسم. رفتم. اما باز جايي پاي دوچرخه تمرين مي كردم كه پام به زمين برسه. براي همين هم هي پام مي خورد كف استخر و الان قوزك و ساق جفت پاهام كبوده! يواش يواش رفتم جلوتر. ياد گرفتمش اما هي مي رم زير آب. با كلي اصرار و التماس گيلدا بالاخره پريدم تو آب و سوزني رو يادم داد و گفت با دوچرخه برو تا برسي جايي كه پات بياد رو زمين!!!! خيلي آب خوردم خيلي... اما كمكم نكرد و فقط داد مي زد: پا بزن، پا بزن! رسيدم بالاخره. رفتم. ديگه ترسم ريخت و ديگه مي تونم برم. دوچرخه رو هم ياد گرفتم. اما تو عمرم اينقدر آب نخورده بودم! دل درد گرفتم. كلا دارم خودم رو ناقص مي كنم ديگه! پاها كه كبوده! كفشم به سختي پام مي كنم. تمام عضلاتم هم درد مي كنه. كلا حركت كردن سخته برام از هر نوعيش! دلم هم كه درد گرفت امروز. چشم و گوش و حلق و بيني هم كه تعطيل مي شه از سوزش تو استخر!... خوبه اما . آخه درد شيريني يه. بعضي از دردها رو آدم تحمل مي كنه چون براش يه لذتي داره. مث اين درد. سخته اما مي دونم هر چي بيشتر از اين عضله ها كار بكشم قوي تر مي شن. پس تحمل مي كنم. ديگه هم از آب نمي ترسم. برام خوبه. بايد حساب اين بدن تنبلم رو برسم!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1. امروز عيد اول بود. بهشت زهرا كه رفتم يادش برام زنده شد دوباره. خدايش بيامرزد.
2.چند تا قبر اون طرف تر يه سنگ قبر جديد بود. مال يه پسري بود كه متولد 70 بود و 21/03/88 فوت كرده بود. خيلي خيلي دلم سوخت. اين همه آرزو رو آدم بايد به گور ببره. چقدر دردناكه... شايد پيشي بوده. اين همه سال درس خونده . چند روز مونده به كنكور، تمام! خيلي وحشتناكه...
شكوفهي زجاجي
|