|
اندر حكايت از عزا درآوردن خانواده داغدار
پنج شنبه شب مراسم جالبي داشتيم. زن دايي جونم همه رو دعوت كرد و دور هم بوديم. مامان و خاله ملي و زينب و مامان بزرگم رو برديم آرايشگاه. همه شون اصلاح كردن و ابرو هاشون رو برداشتن و موهاشون رو كوتاه كردن!
بعدش هم شوهر خاله هام همراه دايي رفتن آرايشگاه. مراسم جالبي بود. روح الله ريشاش بلند شده بود و تاب خورده بود و كلي خنده دار شده بود. دايي هم با اون همه ريش يه هيبت خاصي پيدا كرده بود مث شيرا شده بود! زينب مثل اون وقت ها كه دختر تو خونه بود ابروهاش پاچه بز شده بود. مامانم ابروهاش در اومده بود و هر روز به سبيلاش مي خنديدم! خلاصه همه قيافه ها سوژه بود! مردا كه از آرايشگاه اومدن مامان و زينب بهشون خنديدن! گفتم يكي بايد به خودتون مي خنديد همه سيبيل ريشاتون دراومده بود! تازه سبيل دايي رو هم زدن! از اول بچگي م يادم نمي ياد دايي رو بدون سبيل ديده باشم! دايي بدون سيبيل دايي نيست!
بعدش هم مامان لباس هايي رو كه براي دايي و زن دايي خريده بود بهشون داد و زن دايي هم براي مامان و خاله و زينب لباس خريده بود. كلي خنديدم! تحولات بسيار عظيمي به وقوع پيوست!
با مرجان زن پسردايي م كه از قبل با هم دوست بوديم، رفتيم تو اتاق و روبان ها و نگين هاي كارت هاي عروسي ش رو چسبونديم. خيلي قشنگ شد... بيست و چهارم همين ماه عروسي شونه. من هم كه بايد با سوانح سوختگي قرارداد ببندم از بس خودم رو مي سوزونم. در حال چسبوندن اينا بودم كه خاله م اومد تو اتاق و شروع كرد به خاطره تعريف كردن. داشتم خاله رو نگاه مي كردم و هم زمان اينا رو مي چسبوندم، چسب حرارتي رو كه ريختم روي كارت، به جاي اينكه روبان رو بذارم روش دستم رو گذاشتم رو چسب!!!! كلي بالا پايين پريدم! انگشتم درجا باد كرد و تاول زد!!! موقع شام هم هي مي گم من كار نكنم عزيزترم! دستم چسبيد به قابلمه! زن دايي اينقدر شلوغش كرد! ( خودم ديگه ضد ضربه شدم از بس كه دست و پام رو سوزوندم!!)
اين دور هم بودن ها رو خيلي دوست دارم. اميدوارم هميشه اين بهونه ها و اين مراسم ها باشه تا دور هم جمع بشيم و همديگه رو ببينيم.
شكوفهي زجاجي
|