|
بی احترامی به یک بزرگتر نسبتا محترم
برای اولین بار به جز مامان بابام صدام رو روی یه بزرگ تر بلند کردم!
قضیه از این قرار بود که آقای سلطانی دبیر دیفرانسیل 18 تا مثال از جلسه پیش داده بود که تو خونه حل کنیم و این جلسه داشت رفع اشکال می کرد! وسطش دو تا مثال مهم یادش اومد پای تخته نوشت و اونی رو که دوم نوشته بود نشون داد و گفت بنویسید! من برگشتم گفتم : اول دومی رو بنویسیم؟!
برگشت جلو همه بهم گفت: بامزه! نمکتو مربا!! شکرتو خیارشور!!!!!! مزه نریز بنویس!
من عصبانی شدم و با صدای بلند و اخم داد زدم : من مزه نریختم . شما اول دومی یه رو نشون دادین. می گم اول اون رو بنویسیم؟!
گفت: از اول زنگ8 1 تا مثال حل کردیم. تازه می گی دومی؟!
داد زدم: اونا رو نوشته بودیم. من دارم راجع به اینا حرف می زنم که گفتید الان بنویسیم.
و سرم رو با عصبانیت انداختم پایین و نوشتم و حسابی جوش آورده بودم و کمی هم خجالت کشیدم که صدام رفت بالا و دست خودم نبود.
برگشت گفت ناراحت شدی از دستم؟ گفتم نه عصبانی شدم چون من سوال جدی ازتون پرسیدم و اصلا قصد مزه پرونی نداشتم.من همچین آدمیم آقای سلطانی؟!
گفت: نه من دوستت دارم از دستم دلخور نشو باید به دیالوگ من سر کلاس عادت کنی!
یک زنگ گذشت و عصبانیتم خوابید.
زنگ بعد زنگ آخر بود و بار هم با آقای سلطانی دیفرانسیل داشتیم. یک ربع به پایان زنگ بیشتر نمونده بود که آقای سلطانی گفت یه مبحث خیلی مزخرف بدقلق تو دنباله هست که باید خیلی حواس تون رو جمع کنید سخته الان می خوام شروعش کنم. با توجه به اینکه دو زنگ اول گسسته و دو زنگ آخر دیف داشتیم دیگه اصلا هیچ چیز تو مخم نمی رفت. صدای زمزمه اعتراض هم اومد. من بلند گفتم آقا می شه فردا زنگ اول شروعش کنید الان تمرین حل کنیم؟!
گفت: من هر وقت نظر شما رو پرسیدم شما نظر بده. من نگفتم نظر شما چیه که داری به من می گی چی کار کنم مگه من از تو پرسیدم خانم زجاجی نظرتون چیه ..........
جوش آوردم ها....
آدم مزخرف بی ارزش بی شعور! من دیگه سر کلاس این یک کلمه حرف نمی زنم....
حالم داره ازش به هم می خوره. اصلا خوب کردم داد زدم سرش. حقشه!!!! بازم داد می زنم. تازه خوشم اومد!
شكوفهي زجاجي
|